تو را آيد اين نامهء نابكار * ميان بزرگان لشكر به كار
سه مرد و دو زن بود با بدسگال * در آن بيشه شد بدنشان چون شگال
نكوهيده ميل ره روم داشت * ز دور فلك اختر شوم داشت
بدانديش بابك در آن بيشه بود * پى روم ، جانش پرانديشه بود
فرستاده برگشت دل پر ز درد * سخنهاى آن بدنشان ياد كرد
به افشين سخنهاى بابك بگفت * كه در بيشه مىگردد آن سگ نهفت
جفاپيشه بابك در آن بيشه رفت * ببين تا چهها بر جفاپيشه رفت
در آن بيشه مىگشت گبر دلير * تو گفتى كه بد بدگمان شرزهشير
به راه اندرون چشمهء آب ديد * چراگاه و جاى خور و خواب ديد
به پيش لب چشمه آمد فرود * همىكرد جانآفرين « 1 » را درود
خبردار شد لشكر شهريار * كه بودند گردان در آن مرغزار
چو ديدند بر آب آن چند مرد * بگشتند مانندهء باد و گرد
فرس شهسواران برانگيختند * به خورشيد بر ، خاك مىريختند
چو گرد سواران به گردون رسيد * بر آن چشمه آن گبر ماجون ( ؟ ) بديد
هم اندر زمان گشت بابك سوار * زنش نيز با آن سگ نابكار
به بيشه درون شد چو روباه پير * رسيدند بر چشمه مردان مير
گرفتند آن چند كس را و بست * از ايشان جز از بابك وزن نرست
در آن بيشه مىگشت بابك نهان * پرانديشه از كارهاى جهان
يكى پير دهقان در آن بيشه بود * كز او شير غران پرانديشه بود
شنيدم كه بد سهل سنباط « 2 » نام * سرافراز مردى بدى خويشكام
حصارى بد او را بزرگ و بلند * بر آن قلعه بد جاى آن ارجمند
يكى [ پير ] بد نامدار و امين * به بابك سپردى خراج زمين
نبودى به دل با بدانديش يار * به فرمان او كرد از آن پيش كار
برش مير افشين فرستاده بود * ورا بىكران وعدهها داده بود
كه گر بابك آيد [ به پيشت ] فراز * بگيرش ، مكن رنج بر ما دراز
هامش
( 1 ) به نفرين
( 2 ) سقيلط