235 چو بشنيد پيغام روشنضمير * فرستاد در حال نزديك مير
كه حالى « 1 » گروگان من پيش توست * اگر ز آنك باشد كنون تندرست
گروگان يقين دان كه پور من است * كز آن شمع ، رخشنده نور من است
به جنگ است نزديك آذين پسر * گرش اسب جان درنيايد به سر
بيامد برم زنده آن نازنين * فرستم ورا نزدت اى پيشبين
فرستاد افشين به لشكر پيام * كه ماند اين زمان تيغ [ كين ] در نيام
مريزيد خون هيچ از اين بيشتر * مباشيد سرتيز چون [ نيشتر ]
چو بابك بر اين قلعه زنهار خواست * چو تير اين همه كارها گشت راست
چو افشين فرستاده آنجا رسيد * يكى را از آن قوم زنده نديد
ز آذين برآورده بودند دود * نه سرمايه بد مانده آنجا ، نه سود
يكى پور بابك به جا مانده بود * ز سرچشمهها جوى خون رانده بود
ورا بسته بردند نزديك مير * فرومانده و زار و خوار و اسير
برآسود آن لشكر از جنگ و جوش * شد اندر قدح زهر چون شهد نوش
سرافراز افشين روشنضمير * بفرمود تا حاضر آمد دبير
يكى نامه بنوشت پيش امام * سر نامه بد نام حى . . . . . . . . . . . . .
خدايى كه خورشيد را نور داد * دواى دلوجان رنجور داد
به مردم فرستاد پيغمبرى * بشيرى نذيرى نكومنظرى
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . شاه بود * فروزنده چون بر فلك ماه بود
شما را از او پادشاهى رسيد * بدانديش دين را تباهى رسيد
به اقبال تو بابك آمد اسير * بر اين قلعه ز آن پس كه بد داروگير
همىخواهد از بنده [ زنهار ] گبر * از آن پس كه غران بدى چون هزبر
اماننامه مىخواهد از شهريار * بدانديش دين ، بابك نابكار
اگر شه فرستد اماننامهاى * پديد آيد از صلح هنگامهاى
بگيريم بدخواه را بىگزند * بياريم نزديك تو زير « 2 » بند
بخواند و بپيچيد نامه دبير * نهادند مهرى بر او از عبير « 3 »
هامش
( 1 ) حال
( 2 ) زين
( 3 ) خمير