285 جوانى سرافراز چون پيل مست * اماننامه آورد خندان به دست
بر آن نامه بنهاده مهرى ز مشك * دماغ سر [ ان ] مىشد از بوى خشك
بر مير بد پور بابك اسير * بر خويش خواندش گو شيرگير
ورا گفت اين نامه بستان ببر * به نزديك بابك بياور خبر
پسر گفت كاى مهتر پرهنر * نيارم شدن من به نزد پدر
چو بيند مرا زنده آن بدنشان * ببرد سرم پيش گردنكشان
مرا گويد از رزم بگريختى * به [ دام ] بلا در نياويختى
و ليكن نويسم برش نامه زود * نمانم به چشم آنچ گوشم شنود
فرستم برش قاصدى نغزگوى * بدان تا چه گويد گو نامجوى
هم اندر زمان حيدر سرفراز * به دو داد آن نامهء دلنواز
به دو داد آن نامهء مهر مرد * روان شد فرستاده چون باد و گرد
فرستاده چو شير در بيشه رفت * ز كردار بابك پرانديشه رفت
ببوسيد نزديك بابك زمين * بر او كرد از دل هزار آفرين
پيام پسر پيش بابك بگفت * برون كرد راز نهان از نهفت
چنين كرد با مرد بدكاره ياد * كه ز اين پس مده جان شيرين [ به باد ]
مكوب آهن سرد ز اين بيشتر * مزن بر دل خويشتن نيشتر
اماننامه برخوان بيا پيش مير * برون آى مانند موى از خمير
چو بشنيد بابك برآورد سر * بغريد مانندهء شير نر
فرستاده را گفت فرزند من * ببريد [ بيهوده ] پيوند من
تن خويشتن را به دشمن سپرد * ميان سران آب رويم ببرد
گر افتد به دست من [ آن ] بدنشان * ببرم سرش پيش گردنكشا [ ن ]
بگفت اين و شمشير كين بركشيد * سراپاى ملعون به خون دركشيد
فرستاده را سر ز تن دور كرد * وز او كركسان را يكى سور كرد
رسول پسر را بنفرين بكشت * به باغ ملامت نهالى بكشت
چو خونريز شد بابك نابكار * فروخواند آن نامهء نامدار
چنين گفت با مرد افشين كه خيز * مبادا كه بينى دم رستخيز
برو نامهء معتصم بازبر * به افشين بگو كاى خر بىخبر
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1112
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١١١٢