كسى را نديدند بالاى خويش * بگشتند از اينروى از راى خويش
زبردست ايشان نبد دست كس * بزرگان چو ديدند از پيش و پس
كشيدند چون دستشان شد دراز * به مال كسان ، از نشيب و فراز
نبد كارشان جز كه جور و ستم * از آن چشم اقبال بگرفت نم
رعايا به جان آمد از ظلم و جور * چنان اقتضا كرد ايام و دور
شكستن خان ختاى ، سلطان سنجر را
ز پانصد چو شد بر زبر سى و پنج * مزاج جهان شد دگرگون ز رنج
ز جيحون به كشتى گذر كرد شاه * به شهر سمرقند شد دينپناه
چو سنجر به شهر سمرقند شد * به جام اندرون زهر چون قند شد
ز ظلمى كه بر مردم شهر بود * فرستاده بودند پنهان چو دود
به خان [ ختايى ] كه فرياد رس * كه جز تو نيايد به فرياد ، كس
بر آن ظلم كردند كفر اختيار * نظر كن به بازيچهء روزگار
اميرى « 1 » روان كرد شاه ختا « 2 » * به سغد و ختن شد ز راه خطا
محاسب « 3 » چو زد بر سر تخت رمل * فزون بود لشكر ز رمل و ز نمل
خبر يافت سلطان ، برآشفت سخت * ندانست كز وى جدا گشت بخت
سپه برگرفت و بشد پيشباز * عدو را كبوتر شمرد ، او چو باز
يكى مرغزار است قطوان « 4 » به نام * بدان جايگه كرد سلطان مقام
ز ناگاه خان ختا دررسيد * به كردار كوهى صفى بركشيد
تكينان ( ؟ ) ستادند در پيش صف * به لب همچو دريا برآورده كف
چپ و راست لشكر بياراستند * زمستان بدين كار برخاستند
وز آن روى سلطان به قلب اندرون * باستاد همچونكه بيستون
هامش
( 1 ) زمنزى
( 2 ) خطا
( 3 ) محاب
( 4 ) شايد قطغان باشد ، و چون رباط قطغان محل نزول موكب همايون گشت سپاه برف و برق برد بمرتبهء دست استيلا برآورد . حبيب السير ، 3 / 424 .
اما : معروف است به جنگ قطوان كه موضعى است به در سمرقند . راحة الصدور ، ص 173 .