گر او را به دام اندر آرى ز راه * تو را كامران برنشانم به گاه
ببخشم به تو سيم نو ده هزار * كنم كار در دست تو چون نگار
طلبكار بابك بد ، آن مرد پير * همىگشت در بيشه نخجيرگير
يكى روز بابك بدانجا رسيد * هواى خوش و چشمهء آب ديد
شكم گرسنه بينوا بود مرد * دلش سست و رنگين رخش گشته زرد
اگر پادشاه است ، اگر زيردست * چو شد گرسنه ، در وى آيد شكست
غلامى بدش ، نام كرده سليم * ورا داد بابك يكى گرده سيم
فرستاد ميرش براى خورش * ز چيزى كه جان را دهد پرورش
شد اندر ده و پارهاى نان خريد * درم داد و يك . . . . . . . بابك خزيد
خريد و همانجا به خوردن نشست * نگه كرد شخصى بدان بتپرست
بديدش از آنجا بشد در نهفت * بر سهل سنباط شد بازگفت
كه ديدم غلامى بر اسبى ، چو پيل * به تندى و تيزى چو درياى نيل
برآنم كه او بندهء بابك است * كه از زر كله بر سر كودك است
كمر بر ميان بسته از لعل و زر * نداند كسى قيمت آن گهر
نهادست در پيش بر ، نان گرم * خورد تره و سركه و نان نرم
تو گويى كه هرگز نخوردست چيز * بخواهد از آن بيشتر خورد نيز
چو سنباط بشنيد برجست شاد * بيامد بر بنده مانند باد
به صد مهربانى گرفتش به بر * ز بابك [ بپرسيد ] بىمر خبر
چنين گفت با بندهء ماهروى * كه آيم بر بابك نامجوى
غلام نكوهيده گفتا بياى * ببين روى آن خواجهء پاكراى
سرافراز سهل آن [ گو ] كامران * [ روان ] كرد با خويش حملى گران
ز مرغ و ز ماهى ، ز نان و بره * ز حلوا و از آشهاى سره
بياورد نزديك بابك نهاد * بر او صد هزار آفرين كرد ياد
ببوسيد پاى سگ بدنشان * به دو گفت كاى [ مير ] گردنكشان
كجا مىروى اى سرافراز بوم * ورا گفت كاى نامبرده به روم
مرا قيصر امروز جان است و د [ و ] ست * يقين دان كه هستيم يك مغز [ و ] پوست
بخواهم شدن تا بيارم سپاه * ز نزديك قيصر ، بدين جايگاه
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1114
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١١١٤