به بغداد بردند نامه چو باد * بر معتصم شاه بادين و داد
وز اينروى بابك جگر « 1 » پر ز خون * پرافسون در آن قلعه چون ديو دون
شب تيره آمد برون ناگهان * سراسيمه از كارهاى جهان
عيالان خود را سراسر ببرد * روان شد سوى بيشه و ره سپرد
سحرگاه افشين خبردار گشت * جگرخسته و جانافگار گشت
به اسب اندرآورد چون پيل پاى * سواران برفتند با او ز جاى
برفتند در قلعه يك تن نبود * يكى مرد در كوى و برزن نبود
بفرمود تا باروى قلعه زود * به كندن گرفتند مانند دود
فكندند سنگش سراسر در آب * بكردند آن برجها را خراب
طلبكار بابك فرستاد مرد * برفتند هر جاى چون باد و گرد
رسولان فرستاد هرجا چو باد * به ميران آن بقعه فرخنژاد
كه هرتن كه آرد ز بابك خبر * كه او را گرفتم در اين بوموبر
درم بخشم آن خصم را سى هزار * كنم كارهاى ورا چون نگار
به گردون گردان رسانم ورا * بر اسب سعادت نشانم ورا
به دنبال بابك سگ ديو رنگ * برفتند مردان دين چون پلنگ
ببردند پى تا [ به ] بيشه چو شير * چنان نامداران گرد و دلير
نبد باد را اندر آن بيشه راه * بماندند سرگشته يكسر سپاه
ز بيشه پرانديشه گشتند باز * به افشين بگفتند كاى سرفراز
در آنجا شدن خلق را روى نيست * به باريكى راه او موى نيست
درختان آن را كه دارد شمار * به افسون رود اندر او [ گرزه ] مار
در آن بيشه رفتست چون شير ، مرد * پيش را نشان هست بر خاك گرد
در آن بيشه او را گرفتن توان * ز دل گرد اندوه رفتن توان
فرستاد افشين سپه ده هزار * كه تا راه آن بيشه را استوار
گرفتند و كردند هرجا كمين * ز لشكر سيه گشت روى زمين
چو ده روز بگذشت آمد پيام * ز نزد خليفه شه نيكنام
هامش
( 1 ) نگر