به گردش ز تأييد يزدان حصار * نگهدار جانش خداوندگار « 1 »
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * نگهدار جانش جهانآفرين
روان باد حكمش هميشه چو آب * مبادش جز از كارهاى صواب
به فرمان او هفت جرم منير * ثناخوان جانش سپهر اثير
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * به گردش ز حفظ خدا سور باد
فرورفته بدخواه جاهش به چاه * سر تخت او برتر از تاج ماه
بدين نيز يك بار كرده نظر * رهانيده جانش ز جوى خطر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * برآورده از خاطر آب ، داد
[ بپردا ] خت اين داستانهاى نغز * پى اين سرافراز پاكيزهمغز
ز مسعوديان شد حكايت به سر * ز محموديان از پدر تا پسر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . پرداختم * سفينه به دريا درانداختم
بگفتم ز محمود بادستگاه * يكايك چنين تا به بهرام شاه
وز آنجا به سلجوقيان آمدم * كمر بستم و در ميان آمدم
از آن خسروان گفت خواهم كنون * كه رشتهء سخن سفت خواهم كنون
به اقبال صاحب چو سر بركشم * سخن را بر از چرخ و اختر كشم
به نظم روان باز جان پرورم * به كردار سلجوقيان بنگرم
بگويم ز كارى كه آن قوم كرد * ز نيك بد و صلح و جنگ و نبرد
آغاز سلطنت آل سلجوق
چو يزدان به سلجوقيان كام داد * جهان را بدان دولت آرام داد
پس از ملك ، دين داد و دولت درست * از ايشان همه دانهء عدل رست
بدند آن بزرگان همه پاكدين * نيامد چنان دودمان در زمين
سلاطين آن دوده يكرنگ بود * بر اعداى ايشان زمين تنگ بود
هرآن سر كه با كيششان بود راست * نيفتاد آن تا دگر برنخاست « 2 »
هامش
( 1 ) خداونديار
( 2 ) نخواست