عيالان من بىزر و روز شب * ز هردر به بيچارگى نان طلب
من اكنون سه سال است بر سر دو ماه * كه در چاهم اى شاه فريادخواه
برآنم كه اين از تو خواهد خداى * دمار اى بنفرين بىعقل و راى
ز غم زرد شد روى بهرام شاه * بباريد از ديده آب سياه
يكى ديگر آمد زبان كرد باز * چنين گفت كاى خسرو سرفراز
به درگاه تو بود بابم زعيم * به بخت تو ايمن ز ترس و ز بيم
وزير تو ز او در دل آزار داشت * مثال تو آن بدنشان خوار داشت
زعيم تو را گفت چيزى كه هست * بيار ارنه گردانمت خوار و پست
وزير آنچه بد بستد از وى به زور * مگر خسته بد شاه بهرام گور
سرانجام باب رهى را بكشت * شد از غايت خشم با من درشت
مرا نيز محبوس كرد اين وزير * شب و روز نالان بدم همچو زير
ز ده ماه بيش است اى دينپناه * كه هستم فرومانده در بند چاه
ز تاريكى و محنت ديده باز * شب و روز هرگز ندانست باز
خدايا تو او را به دوزخ رسان * زمين را تهى كن از اين ناكسان
جوانى دگر گفت كاى بىنظير * پر از دردم از جور دستور پير
پدر بد مرا نامدار و دلير * ميان سپاه تو چون نره شير
به هندوستان تا ملك رفته بود * به جاروب مردى جبل ( ؟ ) رفته بود
دمى از ركيب تو نابوده دور * زمانى به روم و زمانى به تور
به ديوان شه جاهكى داشتى * دل و دانش و زيركى داشتى
بقاى تو بادا ، سوار گزين * ز ناگاه شد كشته در جنگ و كين
بهجاى پدر من ببستم كمر * به مردى شدم در زمانه ثمر
من آنم كه روزى به ميدان كار * فكندم به اقبال شه صد سوار
مرا شاه آن روز يك اسب داد * كه در تك همى گوى بردى ز باد
براى تو در جنگ سر باختم * دل و ديده و روح درباختم
پى جامگى اى شه بىنظير * يكى روز رفتم به نزد وزير
از او خسروا جامگى خواستم * زبان را به خواهش بياراستم
نكرد التفاتى به گفتار من * پريشان شد از جور افكار من
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1018
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠١٨