ندادند نانى بدان پاكزاد * به زندان درون جان شيرين بداد
برادر بمرد و مرا بند كرد * دو پايم به زنجير پيوند كرد
يكى سال شد تا منم مستمند * برادر شد و مال ، من زير بند
چو بنشست آن شخص بر قول راست * يكى ديگر از دور برپاى خاست
به بهرام گفت اى نماينده شاه * نباشد به روى تو تابنده ماه
بهار جهان است ايام تو * حيات جهان است در نام تو
مرا بود باغى چو خرمبهار * نباشد بدان خرمى قندهار
بد آن باغ نزديك باغ وزير * طمع كرد در باغ من كندوير
به من گفت روزى كه به فروش باغ * برافروز از شادمانى چراغ
جهان گير و چنگ طرب ساز كن * در عيش بر خويشتن باز كن
به دو گفتم اى مرد پيروزبخت * بنفروشم از باغ خود يك درخت
كسى جان فروشد مگو اين سخن * طمع اندر اين باغ زرين مكن
كسى جان شيرين فروشد به زر * مگو ، از سر اين سخن درگذر
من اين يادگار از پدر يافتم * نه از بالش سيم و زر يافتم
ز گفتار او دل برافروختم * برون آمدم باغ نفروختم
ز ناگه دو فرسنگ چون پيل مست * دويدند چون ديو دستم ببست
پى باغ بر سينه در غم نهاد * چنان داغ از بهر باغم نهاد
دو سال است تا بند او مىكشم * جگرخسته در آب و در آتشم
به عيش و طرب شاه بهرام گور * بيفكند ديوار باغم به زور
بپيوست در باغ خويش اين وزير * منم اندر اين جاى نالان چو زير
ز تو خواهد اين داورى كردگار * كه دادى جهان را بدين نابكار
به من بر از او نيست جور و ستم * ز شاه است در ديدهء ملك نم
اگر شه نبودى شب و روز مست * كجا بودى او را بر اين كار دست
نيارستى آن بدنشان جور كرد * شهنشاه در اين سخن غور كرد
درآمد يكى پير لرزان ز جاى * بناليد نزديك كشورگشاى
چنين گفت كاى شاه پيروزبخت * . . . و تاجى و زيباى تخت
تن پيل دارى و جان سروش * يكى مردم اى شاه جوهرفروش
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1015
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠١٥