بگفتند دستور خواند تو را * بر اسب سعادت نشاند تو را
گمانم چنان بود كان بدگهر * بخواهد بر من گهر داد و زر
به صد ناز از خانه بيرون شدم * به پاى خود از راه در خون شدم
مرا آن دو سرهنگ بىفروهنگ * ببستند برجاى مانند سنگ
به زندان كشيدند پرخون جگر * از اين بيش جرمى ندارم دگر
سه سالى است تا زير بندم به درد * نه آرام بودم نه خواب و نه خورد
ندانم كه اين از كه خواهد خداى * ز شه يا ز دستور بىعقل و راى
سراسيمه شد شاه بهرام گور * بباريد از چشمها آب شور
چو آن پير بنشست مرد جوان * بيامد بر شاه خستهروان
به شه گفت كاى برتر از مهر و ماه * نديده ، نبيند جهان چون تو شاه
رئيس دهى بودمى پيش از اين * دلم مىشود خسروا ريش از اين
مرا خانهاى بود چون خانقاه * در آن ميهمان شاه بىگاه و گاه
در آن خانه اى خسرو نوجوان * به شام و سحر بودى افكنده خوان
ز نادادن من چو آگاه شد * وزير تو شير درگاه شد
فرستاد من بنده را خواند پيش * سخن گفت با من ز اندازه بيش
كه تو گنجها دارى اندر نهفت * اگر ز آن نگفتى نباشد شگفت
مدار از من آن گنجها را نهان * برون كن از او بخش شاه جهان
دگر هرچه ماند ببخش و بخور * به دو گفتم اى سرور نامور
به گيتى كه ديدست دهقان و گنج * برم سالها اين نهفته است رنج
شكنجه نهم اينچنين بر زمين * فشانم در آن تخم و سازم نگين
چو سر برزند خوشه ، آبش دهم * چو شد پخته از داس تابش دهم
مرا مايه و مال گندم بود * نه از بهر خود بهر مردم بود
تو با من حكايت نه از گنج گوى * ز جان كندن و محنت و رنج گوى
نكوهيده نشنيد گفتار من * پريشان از اين جاى شد كار من
به زندان درافكند من بنده را * همىگفت كان گنج آكنده را
برون آر تا رسته گردى ز بند * نيايد ز گردون به جانت گزند
همه خانهء من به تاراج داد * مرا كرد محبوس آن بدنژاد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1017
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠١٧