بدين شهر بر بوى شاه آمدم * بدين جا به يك ساله راه آمدم
مرا بود يك حقه درّ خوشاب * مدور منورتر از آفتاب
بيامد يكى پير دلال زود * مرا برگرفت و روان شد چو دود
نكوهيده پير دلاراى من * بر او عرض كرد آن گهرهاى من
چو جوهر بديد اندر آن انجمن * روانش ز شادى برآمد ز تن
بها كرد و بخريد ز آنسان كه خواست * همىگفتم اين را جهانى بهاست
چو زر خواستم گفت فردا پگاه * بيا تا برى زر از اين جايگاه
دوم روز رفتم براى درم * يكى پير ديدم نشسته دژم
گره در جبين دل پر از خشم و كين * مرا گفت دلال كاى پيشبين
يك امروز ديگر تقاضا مكن * تو با مهتران جز مواسا مكن
كه او را دل امروز برجاى نيست * چو دى خرم و عالمآراى نيست
جگرخسته ز آن جاى گشتيم باز * بساط طرب درنوشتيم باز
سيم روز دلتنگ برخواستم * برفتم ز دستور زر خواستم
يكى بانگ بر من زد آن نابكار * مرا گفت كاى خام ناهوشيار
بر اين كار بگذشت حالى دو سال * برآمد ز تن جانت اى بدسگال
برو تا بيارند سيم از عراق * نمايم رهت سوى وصل از فراق
نرفتم برش تا برآمد دو ماه * يكى روز از بامداد پگاه
چو كردم سلامش جوابم نداد * بهجاى گهر نيز آبم نداد
مرا جان بىجوهر آمد به درد * برون رفتم از پيش او روىزرد
سه ماه دگر صبر كردم در اين * شدم با غم و رنج و محنت قرين
يكى روز ديگر برفتم برش * پر از بادهء كبر ديدم سرش
به دو گفتم اى صدر بادين و داد * سخنهاى من با تو بيد است و باد
بخواهد شدن كاروان صبحدم * به من بر از اين بيش افسون مدم
اگر زر ندارى گهر باز ده * يكى را بر خويش آواز ده
به گفتار من گوش بگشاد پير * سخن بود در گوش او همچو تير
به نزدش زمانى ستادم ز پاى * برون آمدم خسته و تيرهراى
چو در خانه رفتم نشستم به درد * دو سرهنگ حالى درم باز كرد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1016
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠١٦