كه گردد از اين تير كار تو راست * بگفت اين سخن شاه برپاى خاست
به اسب اندرآمد روان شد چو باد * همىكرد با خويش از آن كار ياد
. . . . . . آمد اين حال با كس نگفت * زمان تا زمان شاه برمىشكفت
به دل گفت كاو را در اين داروگير * گشايش بود از گرفت وزير
بگيرم ببندم ورا دست و پاى * نمانم كز اينجا شود باز جاى
ز خرگاه برخاست فرخندهبخت * چو خورشيد رخشان برآمد به تخت
چنين گفت بهرام با مير بار * كه هرخط كه آرند نزد من آر
بسى رقعه آن حاجب بىنظير * بياورد نزد شه شيرگير
دبير آمد آن رقعهها عرضه كرد * بر آن خسرو شاه آزادمرد
شكايت سراسر ز دستور بود * به غايت وزير از خدا دور بود
به دل گفت كاو روشن و راست نيست * در او آنچه در خلق پيداست نيست
در او تيره و خيرگى بيش هست * از او روشنايى كه گيرد به دست
جز از نام هرجا كه برخاستى * نبينى در او روشن و راستى
چو آمد به درگاه دستور پير * گرفتار شد پير تيرهضمير
بفرمود شاهش كشيدن به روى * ببردند از كار او رنگوبوى
نهادند زنجير برپاى پير * برآمد ز مردم فغان و نفير
شدند از غمش هركه بودند شاد * بد آن خلق را از گرفتن گشاد
ز اول به زندان فرستاد شاه * اگر بىگنه بود و يا باگناه
از آن بنديان بند برداشتند * چو از كار يكيك خبر داشتند
ببردندشان نزد بهرام گور * بپرسيد آن شاه با فر و هور
ز يكيك همه بازگفتند حال * پر از خشم شد خسرو بىهمال
ز اول يكى گفت كاى شهريار * برادر يكى داشتم بختيار
جوانى نماينده و پاك بود * ورا بىكران زر و املاك بود
بدانست دستور كاو را زر است * همان درج آكنده پرگوهر است
بفرمود كاو را گرفتن به دست * به زخم شكنجه برآورد و بست
گرفت او همه سيم و زر ز او به زور * دگر جامه و ملك و رخت و ستور
بداد آن همه چونكه چيزى نماند * بفرمود در كنج زندان نشاند
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1014
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠١٤