چو بشنيد بهرام بيدار شد * ز مستى سرافراز هشيار شد
ز خواب اندرآمد دگر شب نخفت * دلش گشت با درد و اندوه جفت
به سوى خزينه شد از گرد راه * تهى ديد از سيم و زر جايگاه
ز لعل و ز ياقوت رنگى نديد * به جاى زر سرخ سنگى نديد
به زرّادخانه شد از ره به درد * كمانى نديد اندر آن جاى مرد
ز عارض چو معروض شد بازخواست * ز لشكر نمىگفت با شاه راست
نبد مانده در خيل خسرو سپاه * جهان گشت بر چشم خسرو سياه
فرستاد سوى گله تيزمرد * بيامد برش زود فرياد كرد
به شه گفت اسبان همه لاغرند * به جاى گيا خاك و خون مىخورند
نماندست در گله يك اسب جنگ * بپريد از چهرهء شاه رنگ
چو شد خيرهروى آن شه تيرهراى « 1 » * سپيده به دست اندرآورد پاى
ز غصه سر اندر بيابان نهاد * فرس را همىراند چون تندباد
به يكدم ببريد شش ميل راه * به اسب اندرون بود چون پيل شاه
ز دور اندرون سيزده باب « 2 » ديد * ملك جاى آسايش و خواب ديد
زده خرگهى ديد بر سبزهزار * به نزديك خرگه درختى چنار
سگى ديد آنجا برآويخته * به حلق اندرش ريسمان بيخته
به دل گفت كاين سگ مگر دزد بود * كه آويختن دزد را مزد بود
چو نزديك خرگاه شد نامجوى * يكى پير آمد برش ماهروى
رخى سرخ و رخشان و ريشى چو شير * زمين را ببوسيد نزديك مير
چنين گفت با آن شه ارجمند * كه يكدم به زير آى ز اسب سمند
بياسا ، بياشام يك كاسه دوغ * به زير آمد آن خسرو بافروغ
در آن كهنه خرگاه شد همچو هور * نشست از بر تخت بهرام گور
بشد پير آورد و يك كاسه شير * همان مسكه و نان و دوغ و پنير
چو بنهاد آن خوان بر نامور * به دو گفت كاى نازديده بخور
جوابش چنين داد بهرام شير * كه من هستم از غصهها گشته سير
هامش
( 1 ) رولى رسه و تيرهراى
( 2 ) دار