پسر دارم اى كامران كودك است * بلى اندر اين كودكى زيرك است
همىخواهم اى خسرو دادگر * وز اينم شب و روز خونينجگر
كه او پيش پروردگارى بود * ورا همنشين نامدارى بود
كه فرزند او را يكى روزگار * بود آن جهانديده آيد به كار
چنين تن سر شهسواران بود * به نزد چو تو شهرياران بود
يكى ز آن بزرگان بر من نزيست * كه باشد به دل . . . . . . . . . . . . . . . .
چو برخواند شه نامهء قيصرى * ز راه بزرگى و از مهترى
به شروين بفرمود تا برنشست * سوى روم شد پيش آن دينپرست
اتابك شد و پيش فرزند شاه * بياموختش رسم و آيين و راه
بپرورد فرزند آن شاه را * گشاد از خرد بر دلش راه را
هنرهاى شاهان بياموختش * چراغ دل و جان برافروختش
برفت از جهان ناگه آن شاه پير * شد آن نوجوان شاه را جايگير
بماند آن جهانديده شروين برش * همىكرد آن شاه را پرورش
در آن بوموبر حكم او شد روان * كه او پير بو [ دست ] و خسرو جوان
نماينده قيصر شه كامكار * به فرمان شروين همين كرد كار
نگردد هنر ضايع اى بىقرين * هنرمند يابد ز چرخ آفرين
هنرهاى شروين در آن بوموبر * برآورد چون مرغ پرنده پر
همه پادشاهى به شروين سپرد * به دانش ز جمله جهان گوى برد
بماند اندر آن بوموبر سالها * بدانست اسرار و احوالها
به روم اندر [ آن ] نامور پير شد * به گردن درش موى زنجير شد
چنين تا به هنگام بهرام گور * در آن بوموبر بود شروين چو هور
چو بهرام گور از عرب گشت باز * فرستاد نزديك آن سرفراز
ز روم اندر او را بر خويش برد * سراى و حرم را به شروين سپرد
گروهى ز تاريخدانان ز پيش * كه بودند پردانش و خوبكيش
از اين يزدگرد سرافراز نام * به تاريخها در نبردند نام
و ليكن ز فرزند او گفتهاند * گروهى كه درّ سخن سفتهاند
ورا نام بد پيش هركس بلند * درختى برومند بد ، سودمند
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1007
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠٠٧