مدت خلافت ظاهر سه ماه و سيزده روز
نگه كن كه فرجام در خاك شد * ز لوح شهى نام او پاك شد
به امر خدا ظاهر كامياب * بيامد نشست از برجاى باب
ابو نصر بد كنيت آن امير * محمد بود نام آن بىنظير
پدر كرد او را وليعهد خويش * به كار آوريد اندر آن عهد خويش
چو بنشست بر تخت شاهنشهى * بكردند زندانها را تهى
به زندان قاضى هرآن كس كه بود * درم داد و آزادشان كرد زود
يتيمان بيچاره را سيم داد * به خنجر بدانديش را بيم داد
زن بيوه را بود از او برگ و ساز * فروماندگان را نهفته به راز
فرستاد آن شاه پيوسته چيز * به درويش و مسكين درم داد نيز
به گيتى درى از كرم باز كرد * كريم جهان بود آزادمرد
چو دريا كف دست بگشاد مير * همىداد گوهر به برنا و پير
به سه ماه آن شاه فرخنژاد * همه گنجها داد يكسر به باد
شنيدم كه ناصر يكى حوض داشت * كز آن بر سپهر برين سرفراشت
به زر حوض را يكسر آكنده بود * وز آن زر لبش پرشكرخنده بود
دو انگشت بد مانده تا پر شود * خرد خيره گردد چو اين بشنود
همى گفت با خاصگان شهريار * كه چندان امان خواهم از كردگار
كه اين حوض را جمله پرزر كنم * چو پر شد بر او درّ و گوهر كنم
چو ظاهر به اوج خلافت رسيد * يكى روز آن حوض پر زر بديد
چنين گفت و برزد يكى باد سرد * بدان نامداران و مردان مرد
كه چندان امان خواهم و فرهى * كه اين حوض گردانم از زر تهى
ببخشم به درويش و خواهنده زود * برآرم از اين حوض آكنده دود
به درويش و مسكين و برنا و پير * ببخشيد از آن حوض چون آبگير
نماندست اكنون از او مغز و پوست * زبان سران آفرينخوان اوست
روانش به جنت بنازد كنون * بدينسان زيد مردم ذو فنون
به گيتى تو را نام ماند به جاى * نه زر و نه سيم و نه باغ و سراى