ديگر آنكه شب سهشنبه نوزدهم شهر صفر زلزلهء كوچكى آمد ، شدت چندانى نداشت و ليكن شب سهشنبه بيست و ششم زلزلهء بسيار سختى واقع شد كه دو سه دقيقه طول آن بود ولى الحمد الله ابدا خرابى نرساند خداوند خيلى ترحم كرد .
ديگر آنكه ناخوشى گلو درد باز هم شدت كرده خيلى اطفال را تلف كرده و مىكند .
ديگر آنكه حكومت حكم كردند كه تمام كوچههاى شهر را آب و جاروب كرده خاكروبهها را برداشته بيرون شهر بريزند كه كوچهها پاك و تميز شود ، قدرى پول خودشان دادهاند و قدرى هم از اعيان و متمولين شهر گرفتند ، ده راس الاغ ابتياع كرده چند روز مشغول برداشتن كثافت و تميز كردن كوچهها شدند ، حال چند روز است كه موقوف داشتهاند .
ديگر آنكه سربازان فوج خلج جمعى سيف الممالك جيره و مواجب ساليانهء آنها نرسيده بود و عوض آنها هم ( حكم ) آمده بود كه از شيراز بروند ، شورش كرده و در تلگرافخانه ريختند ، ظاهرا شكايت از صاحبمنصب خود كه سيف الممالك باشد مىكردند ولى باطنا در واقع شكايت از حكومت داشتند بواسطهء آنكه جيره و مواجب آنها از حكومت نرسيده بود . قريب چهار صد نفرى سرباز در تلگرافخانه اجماع كرده بودند و تلگراف به طهران كردند . از جانب حكومت سلطانى از فوج آنها آمد كه آنها را استمالت كرده از تلگرافخانه بيرون بياورد ، در حضور آدم حكومت در همان تلگرافخانه سلطان را به قدر واقع زدند . چند روز در تلگرافخانه بودند ، صاحبمنصب آنها مىگفت دخلى به من ندارد ، جيره و مواجب آنها را از حكومت به من ندادهاند . بعد از طرف حكومت جيره و مواجب آنها را دادند به سيف الممالك كه به آنها بدهد ، مشار اليه هم بيشتر از آن پول را برداشته صرف خودش كرده . باز سربازان از تلگرافخانه بيرون نيامدند تا اينكه از جانب حكومت آنها را راضى كرده از تلگرافخانه بيرون آمدند و آنها را حركت داده به طهران رفتند .
ديگر آنكه دو سه نفر پرشكفتى در حضرت شاهچراغ بست بودند ، چند نفر از فراشهاى قوام الملك روز مىريزند به زور و جبر اينها را از بست بيرون آورده مىكشند كه آنها را ببرند ، از درب خانهء جناب آقا ميرزا هدايت الله پيشنماز عبور مىدهند ، بستىها داد و فرياد مىنمايند ، آقا ميرزا هدايت الله با طلاب از خانه بيرون آمده و بستىها را از دست فراشان مىگيرند مىبرند در مسجد مرحوم حاجى نصير الملك كه در آنجا آقا ميرزا هدايت الله نماز مىخواند .
به قوام الملك اظهار مىكند كه اين چه كار خلاف قاعده و شرعى است كه رفتار مىنماييد ؟
قوام الملك جواب مىدهد كه بدون اطلاع من اين كار واقع شده . روز بعد جناب آقا ميرزا هدايت الله با اجماع زياد و سينه زن با سلام و صلوات بستىها را دوباره به شاهچراغ مىآورند و فراشها را در شاهچراغ حضور ملاء عام حد شرعى زدند ، يك روز هم دكاكين اطراف شاهچراغ را مىبندند ، شورشى برپا نزديك بود بشود .
ديگر آنكه حكومت از مسجد بردى به شهر مراجعت كرده است .
ديگر آنكه وكيلى از سربازان فوج جمعى سيف الممالك درب دروازهء كازرون سوارى را گرفته اسب و تفنگ و اسباب او را به زور مىبرد . آن شخص مىرود پيش حاجى محمد اسماعيل زارع كه
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى ) — صفحة 530
مساهمون: على اكبر سعيدى سيرجانى
ص٥٣٠