ديگر آنكه روز يكشنبه بيست و يكم مستر آقانور وكيل سفارت دولت بهيهء قيصريهء انگليس مقيم اصفهان تلگراف كرده بود كه " محمد على بيگ غلام چاپار دولتى را ميانهء شولكستان و ايزد خواست كه جزو خاك فارس است دزد برهنه كرده و آنچه اسباب از نقدينه و كيسهء كاغذ دولتى و كيسههاى تلگرافخانه كه همراه داشته تماما به سرقت بردهاند حتى ملبوس از تن مشار اليه بيرون آورده بودند " . تلگراف مستر آقانور را بعينه به لحاظ سركار و الا ركن الدوله رسانيده ، سركار حضرت و الا فورا تلگرافى به عليخان ضابط آباده كرده سارقين را خواستند ، دو روز بعد هم سى نفر قزاق مأمور كردند ، رفتهاند به آباده كه عليخان ضابط آباده تعاقب كرده سارقين چاپار را بدست بياورند .
ديگر آنكه حبيب الله خان بيگلربيگى كه به جهت انتظام و اخذ ماليات ديوان از طوايف عرب جلوى ايل عرب رفته بود ، حكومت معزى اليه را احضار به شيراز كرده و خواستند خلعت بيگلربيگىگرى شهر را به او بدهند ، حبيب الله خان قبول نكرده است .
ديگر آنكه اغتشاش و بىنظمى حكومت به درجهء منتها رسيده ، بيرونها و شبها در شهر شيراز دزدى زياد مىشود ، چنانچه دزدان بنا گذاردهاند كه شبها به زور مىريزند در خانهء مردم ، از جمله شب هنگامى ريخته بودند در خانهء شخص عطارى ، دو نفر دزد مىنشينند روى رختخوابى كه شخص عطار با عيال خود خوابيده بودند و دو سه نفر ديگر تنخواه و اسباب خانهء او را جمعآورى مىكردند ، وقتى كه اسباب شخص عطار را از خانه بيرون مىبرند و دو نفر دزد از رختخواب او بلند مىشوند شخص عطار بناى داد و فرياد را مىگذارد ، پيشتابى مىگذارند در گوش او كه او را بكشند ، شخص عطار دست مىبرد كه پيشتاب را رد كند ، پيشتاب را خالى مىكنند ، پنجههاى او را قطع مىكند .
ديگر آنكه مستشار الملك به جهت وصول باقى ماليات چنان تعاقب كرده به عاملين و ارباب داران كه درب هر خانهء عامل و اربابدارى قراول سرباز گذاردهاند و مطالبهء پول ديوان را سخت مىنمايند ، اگر هم دير و زود كنند كاه آتش مىزنند ، بدحرفى و فحش مىدهند به مردم .
ديگر آنكه چون امر هيزم و ذغال بسيار مشكل شده بود كه بدست احدى نمىآمد يك روز چند نفر زن خودشان رفتهاند در يك فرسخى جلو هيزم و ذغال و هر يكيك دو بار ذغال آورده بودند . اين فقره را حكومت شنيده جويا شدند كه سبب چيست كه زنها مىروند ذغال و هيزم مىآورند ؟ . گفته بودند سوار و سرباز ديوانى و خلق شهرى نمىگذارد ذغال و هيزم كسى ببرد .
فورا چند نفر از شهرى را طلبيدند حضورا چوب زيادى زدند و دو سه نفر سوار ديوانى را آوردند درب مسجد وكيل حضور عامهء ناس چوب زدند كه عبرت ديگران شود . بعد از اين مقدمه رجوع هيزم و ذغال را كردند به نواب حسنعلى ميرزا ضابط حومه ، او هم قرار داده كه هيزم و ذغال را بار كرده بياورند در ميدان پالان دوزها و هركس مىخواهد برود در ميدان هيزم و ذغال ببرد .
ديگر آنكه در هفتهء گذشته چاپار پست را با پنج رأس اسب كه بار امانت داشته در گود ملعون كه جزو ايزد خواست و آخر خاك فارس است از قراريكه مىگويند دزدان بختيارى بسرقت
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى ) — صفحة 468
مساهمون: على اكبر سعيدى سيرجانى
ص٤٦٨