تخطي إلى المحتوى الرئيسي

وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
ديگر آنكه از قراريكه تلگرافا خبر رسيده قوام الملك با پسرانش روانهء مشهد مقدس شده‌اند . ديگر آنكه سه چهار روز قبل سركار نواب مستطاب و الا ركن الدوله دام اقباله محض بىاحترامى كه آدم ميرزا محمد على به جناب ميرزاى يزدانى پسر مرحوم وصال كرده بود آدم مشار اليه را خواستند كه بفرستند تنبيه نمايند ، نداد بلكه بدحرفى هم كرد . ايشان فراش گذاردند سرگذرها تا آدم مشار اليه را گرفته به افتضاح زياد بردند در منزل حكومتى ، خود ميرزا محمد على تا اين خبر را شنيد فورا رفت در منزل حكومت ، روبرو به سركار و الا قدرى بد حرفى كرده بود ، ايشان گفتند ببريد آدمش را به دستش بدهيد . فراشها او را بردند توى سرش زدند به زمينش انداختند انواع بىاحترامى به او كردند ، پسرش با چند طلبه كه همراه داشت خواستند فراشها را بزنند كه فراشها پسرش را با طلبه‌ها به قدر واقع زدند ، ايشان را از باغ حكومتى بيرون كردند بعد از آن آدمش را به قدر دو هزار چوب زدند ، آنوقت پسر حاجى سيد على اكبر حاضر بود توسط كرده او را مرخص كردند . ميرزا محمد على هم از همان راه رفت قريب يك فرسخى از شهر بيرون در باغى منزل كرد كه برود به كربلا ، هرچه عقب حاجى سيد على اكبر فرستاد برود نرفت ، جواب داده بود كه گردن من ديگر طاقت زنجير ندارد ، بعد به هزار التماس حاجى سيد على اكبر را ميرزا محمد على فرستاد بردند كه من وصيت به شما دارم بكنم . لابد حاجى سيد على اكبر رفت . شاهزاده مىخواستند محض بىاحترامى كه نسبت به او شده بفرستند برگردد ، حاجى سيد على اكبر پيغام داده بود لازم نيست خودم مىروم او را مىآورم . حاجى سيد على اكبر رفت و ميرزا محمد على را آورد به شهر . ميرزا محمد على هم آمده در خانه نشسته است مسجد نمىرود . خيلى از اين فقره كه با ميرزا محمد على شده اسباب استحكام حكومت شده است ، احتمال دارد در حكومت خود استقلالى پيدا كنند . از قراريكه خبر رسيده سربازها با عربها دعوا كرده‌اند ، چند نفر از عربها كشته شده‌اند ، ولى صدق و كذب آن معلوم نيست . احمد خان لشنى كه يكى از اشرار بود او را گرفته با چند نفر از بستگان مشار اليه به شهر آوردند ، احمد خان و برادرش را سر بريدند و شقه كردند درب دروازه‌ها آويختند و چند نفر ديگر را دست بريدند . ديگر آنكه محض اينكه خيلى بىاحترامى به ميرزا محمد على شده بود به توسط و خواهش حاجى سيد على اكبر سركار و الا ركن الدوله اميرزاده پسر خود را به ديدن ميرزا محمد على فرستادند محض استمالت مشار اليه ، حاجى سيد على اكبر و اغلب از علما هم حاضر شده بودند . ديگر آنكه از قرار اخبار صحيح كه از نزد ايلخانى به جهت حكومت رسيده هنگاميكه اردو مىخواستند از گردنهء داركوب وارد به محوطهء وارد به محوطهء داراب شوند حسين خان و رضا خان با هزار نفر سوار داوطلب شده آمده‌اند كه توپ را بگيرند ، از اين طرف دو سه گلولهء توپ مىاندازند ، خطرى به حسين خان و سواران او نمىرسد ، يك مرتبه داخل اردو مىشود چيزى نمانده بود كه توپ را بگيرند و شكست به اردو برسد كه فشنگ چهارپاره مىاندازند ، يك دفعه هفده نفر از سوارهاى حسين خان و بيست و يك راس اسب كشته مىشوند . تا حسين خان اين حال را مىبيند فرار مىكند . از ايلخانى هم يك راس اسب و يك نفر كشته مىشود ، ايلخانى آنها را عقب مىكند تا آنها را به