قدرى اين فتنه و فساد خوابيد كه در اين ( بين ) خبر فوت مرحوم مغفور معتمد الدوله را دادند ، به كلى اجتماع ملاها متفرق شد .
ديگر آنكه سركار و الا احتشام الدوله در باغ عفيفآباد قوام الملك بود ، خبر فوت مرحوم معتمد الدوله كه رسيد حاجى نصير الملك رفت ايشان را به شهر آورد . وقت ورود در باغ شهر جمعى از ملاها حاضر شده بودند كه اين خبر را به ايشان بدهند ، در مسجد وكيل هم قوام الملك اسباب ختم را حاضر كرده بود ، ايشان را خبر دادند ، از آنجا به مسجد آمدند سر ختم نشستند ، تا سه روز ختم گذاردند ، بازار وكيل را بسته هر سه روز تمام ده محله كتل بستند و آوردند در مسجد وكيل سينه زدند و تعزيهدارى معتبرى كردند . روز سيم عصرى ختم را برچيدند ، تمام بزرگان و اشراف سياهپوش بودند ، در اندرون تمام زنهاى بزرگان از صبح تا شام به جهت عزادارى مىرفتند . همهء اهل شيراز از فوت آن مرحوم افسرده و دلتنگ شدهاند . خود سركار و الا احتشام الدوله كمال افسردگى دارند به حدى كه حال تكلم ندارند .
ديگر آنكه دو نفر از الواط شيراز بر سر پسرهء امردى با هم نزاع مىكنند ، يكى ديگرى را دو زخم مىزند فورا مىميرد ، همان ساعت قاتل فرار مىكند مىرود در مسجد بردى . فراشباشى قوام الملك و فراش و جمعيت عقب او مىروند ، از آنجا هم فرار كرده طرف گويم و قلات مىروند . همين قسم فراشباشى قوام الملك با جمعيت تعاقب قاتل مىروند تا قريب به گويم او را مىگيرند مىآورند . حكومت هم فورا او را سر بريد .
ديگر آنكه طرف بيضا دزدى شده بود ، پى را روى عملهء كهن دل خان پسر على قلى خان قشقايى برده بودند . حكومت سارقين را از مشار اليه خواسته بودند ، محصل فرستاده شد ، برادر كهن دل خان محصل را كتك زده و جواب كرده بود ، بعد خود كهن دل خان كه در شيراز بود مىرود كه سارقين را بياورد ، دو نفر گرفته مىآورد ولى عرض مىكند " آنها گريختهاند اين دو نفر را عوض آنها گرفته آوردم " . سركار و الا احتشام الدوله زياد متغير مىشوند ، چوب زيادى به كهن دل خان مىزنند كه قريب به موت مىشود ، بعد او را مىبرند در انبار حبس مىنمايند .
حاجى نصير الملك توسط كرده او را از انبار بيرون آوردند ، در منزل فراشباشى حبس است .
مورخهء دوشنبه چهارم ذى حجه 1305 مطابق سيزدهم اگست 1888 .
از 5 ذيحجه 1305 مطابق 14 اگست 1888
نواب نوذر ميرزا به جهت حكومت دشتى و دشتستان روانه گرديد .
ديگر آنكه دخترى از يهوديهاى زرقان با پسر مسلمانى راهى داشته ، دختر يهوديه مىخواسته مسلمان شود از اقوام خودش خائف بوده ، اقوام دختر يهوديه دختر به يهودى داده مىبرند به كازرون . پسر مسلمان با يكى از دوستان خود اين مطلب را مىگويد . آن شخص مىگويد كه اين دختر در سن سه سالگى در سال قحطى از من گم شده ، حالا اين دختر دختر من است .
به حكومت عارض مىشود . حال آن دختر را از كازرون به شيراز آوردهاند كه رسيدگى نمايند . بعضى