تخطي إلى المحتوى الرئيسي

وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
بكشند و اذيت كنند ، فحش زيادى مىدهند ، امام جمعه به زبان چاپلوسى خود را از چنگ آنها خلاص مىكند ، به حكومت عارض مىشود ، ميفرستند هرچه از آن غلامان سياه دستگير ميشوند مىآورند تنبيه ميكنند . ديگر آنكه از قرارى كه از گله‌دار خبر رسيده يك نفر برادر دو برادر ديگر خود را كشته است بدون جهت . ديگر آنكه برادر شيخ مذكور خان ، شيخ حاتم را از حبس بيرون آورده‌اند . گويا خيال دارند بعضى از ابوابجمعيهاى شيخ مذكور خان را به مشار اليه بدهند . ديگر آنكه از قرارى كه خبر رسيده در پل آبگينهء كازرون يك نفر را كشته و سرش را بريده‌اند و شكمش را پاره كرده‌اند . معلوم نشده كه آن شخص چه‌كاره و از كجا بوده است .

از 5 رمضان تا 20 رمضان 1298

چند نفر از توپچيهاى خوئى با اهل شهر نزاع كرده بودند ، دو نفر شهرى را با چوب و قمه زده‌اند به سرشان كه زخمهاى ايشان منكر است احتمال خطر دارد . حكومت هم دو نفر از آن توپچيان را كه زخم زده بودند گرفته حبس كردند تا زخمهاى آنها اگر خوب بشود اينها را تنبيه كرده مرخص نمايند و الا حكمى ديگر دربارهء توپچيان بشود . ديگر آنكه يك ثوب سردارى ترمهء سفيد شمسهء گلابتون حضرت ظل السلطان خلعت به جهت مقرب الخاقان سيف السلطنه مرحمت فرموده بودند ، بتوسط جناب صاحبديوان خلعت را پوشيد ، ديگر آنكه مقرب الخاقان دارابخان را حاكم گله‌دار نمودند و خلعت پوشيد . اين دو سه روزه به محل حكومت خود خواهد رفت . ديگر آنكه يكى از يهوديها در روز پانزدهم رمضان ظرف عرقى در دست داشته به خانهء يكى از مسلمانان ميبرده ، آقا سيد على اكبر فال اسيرى كه يكى از علماى شيراز است در كوچه به آن شخص يهودى ميرسد ، ظرف او را ميشكند و زلفهاى يهودى را ميبرد . شب هنگام كاغذى درب خانهء آقا سيد على اكبر ميچسبانند به اين مضمون " چرا منع شرابفروشى ما را ميكنى ، ملاهاى خودتان را منع كنيد كه متصل از ما شراب ميخرند ، اگر بخواهى بعد از اين از اين كارها بكنى تو را خواهيم كشت " ، و فحش زيادى در آن كاغذ نوشته بودند . آقا سيد على اكبر روز ( بعد ) در مسجد وكيل بالاى منبر كاغذ را ميخواند و ميگويد موعد قتل يهود رسيده بايد آنها را قتل كرد ، بعد از قتل رمضان كفن به گردن مىاندازم و جميع يهود را قتل خواهم كرد . اين خبر به حكومت ميرسد ، حكومت حاجى امير امير ديوانخانه را ميفرستند نزد مشار اليه كه " اين چه حكمى است كرده‌اى مگر قتل يهود به دست توست اين كار دولتى است ميخواهى فارس و مملكت ايران را بهم بزنى ؟ " و بعضى پيغامات ديگر . سيد را ساكت ميكنند ، سيد ميگويد " بايد شرابفروشى و مطربى را موقوف كنند حتى زلفهاى خود را بتراشند و لباس فاخر نپوشند ، اگر نكردند من آنچه بايد بكنم خواهم كرد " . تمام يهود از ترس الواط درب خانه‌هاى خود را بسته‌اند و از كسب خود دست كشيده‌اند و اغلب از مطربها زلفهاى