اغلب روزها در دفترخانهء شيراز يا در خانهء خود و ايلخانى با دارابخان ايلبيگى نزاع دارند .
ديگر آنكه خبر رسيده كه در لار طايفهاى از ايل قشقايى با لارىها نزاع كردهاند .
ديگر آنكه ميرزا حسين خان پسر ميرزا عبد الله خان نورى منشى سركار اشرف و الا معتمد الدوله با ميرزا هدايت الله ياور رئيس تلگرافخانهء شيراز بر سر ملكى كه فيجان باشد ، و ميرزا عبد الله خان عوض طلب سر عيال مقرب الخاقان حسين قليخان سرتيپ پسر جناب مخبر الدوله وزير تلگرافخانهء ايران داده ، نزاع كرده بودند . فراش تلگراف كه از جانب ميرزا هدايت الله ياور به فيجان رفته بود گويا به ميرزا حسين خان منشى بىاحترامى كرده بود ، ميرزا حسين خان هم او را مىزند . فراش تلگراف مىآيد به ميرزا هدايت الله مىگويد .
ميرزا حسين خان هم تفصيل را به سركار و الا عارض مىشود . ميرزا هدايت الله هم بقسمى خدمت سركار و الا عارض شده كه متغير مىشوند مىگويند كه من ميرزا حسين خان را تنبيه ميكنم و تو را هم از رياست تلگرافخانهء شيراز معزول ميكنم . ميرزا حسين خان را پايش را فلك ميكنند كه چوب بزنند ، ميرزا هدايت الله ميبيند بد واقعهاى رخ داد ، مىافتد روى فلك و نمىگذارد كه چوب بخورد ، ولى سركار و الا فحش زياد به ميرزا هدايت الله ميدهند و فراشى را كه در فيجان رفته بود مىآورند چوب بسيارى به او مىزنند و حكم مىكنند كه آن فراش را از شهر بيرون كنند و قدغن مينمايند كه ديگر ميرزا هدايت الله در خانه نيايد . و از قرارى كه ميگويند تا به حال ( چنين ) خفتى به جهت تلگرافخانهء شيراز اتفاق نيفتاده است .
ديگر آنكه در خانهء فراشباشى حكومت شب هنگام دزد رفته بود ، به قدر شصت هفتاد تومان نقدا جنسا برده بوده است . چون فراشباشى اشرفى سكهء كهنه در نقدينهء خود داشت به صرافان سپرده كه اگر كسى اشرفى كهنه بياورد بفروشد شماها بگيريد . بفاصلهء دو روز شخصى مىرود در دكان صراف كه از اشرفىهاى فراشباشى خرد كند . آن صراف مىشناسد ، او را به حرف مىگيرد ، مىفرستد عقب فراشباشى كه برود دزد خود را بگيرد . پس از آنكه فراشباشى مىرود كه دزد را بگيرد ، دزد را كه ميگيرد از آن دست بريدههاى حكومتى است كه به جهت دست بريدهء خود دستى از آهن ساخته بود و به دزدى رفته بود . مسروقهء فراشباشى تماما از اين دزد دريافت شد .
ديگر آنكه سوارهاى شقاقى در كاروانسرا منزل گرفتهاند ، با اهل آن كاروانسرا نزاع كرده بودند . به حكومت عارض شدند . حكومت فرستادند سوارها را آوردند . پس از تحقيق تقصير به گردن سوارها افتاد ، سوارها را تنبيه كردند .
ديگر آنكه شخص گندم پاككنى سر خرمن رفته بود گندم پاك كند ، به قدر بيست من گندم دزديده بود . صاحب گندم از او پس گرفت . گندم پاككن خود را به مردن زد ، از همراهان خودش او را برداشته مىآيند به حكومت عارض ميشوند كه اجرت گندم پاككنى خود را مطالبه كرديم اين شخص را آنقدر زدهاند كه نزديك به مردن است حكومت او را نزديك خود مىآورند مىگويند بيچاره مرده است ، قدرى شربت به حلق او مىريزند . فورا چشمهاى خود را باز مىكند . حكومت مىگويند كى تو را زد ؟ ميگويد سر خرمن مرا زدهاند . همراهانى كه همراه داشت عرض كردند كه دست و پاى او خرد و شكستهاند . وقتى كه شربت را خورد حكومت گفت دعا به شاه بكن . فورا دستهاى
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى ) — صفحة 93
مساهمون: على اكبر سعيدى سيرجانى
ص٩٣