خود را بلند كرد و دعا كرد . معلوم شد كه دستش عيب نكرده . بعد گفتند قدرى راه برو . فراموش كرد كه خود را به مرده بازى بزند . فورا برخاست و راه رفت . آنوقت صاحب گندم را آوردند تحقيق كردند ، گفت كه گندم را دزديده بود ، از او گرفتم ، خود را به مرده بازى زد . حكومت دو پاى او را و يك پاى از همراهان او را در فلك گذارده چوب بسيارى زدند .
ديگر آنكه داراب نام توللى كه از جملهء سره دزدها بوده و حكومت مدتها بود كه در خيال بدست آوردن وى بوده و ميسر نمىشد ، از قرارى كه مذكور شد آدمهاى خود داراب در بلوك بيضا او را گرفته بودند به حضور نواب مستطاب اشرف و الا آورده بودند . فورا حكم كردند داراب را طناب انداختند و مبلغ پنجاه تومان از حكومت انعام به آن اشخاصى كه آورده بودند التفات شده است .
ديگر آنكه شب هفتم شهر رجب خانهء حاجى ميرزا محمد پسر حاجى ميرزا هادى معدل الملك گماشتهء جناب مشير الملك آتش گرفت . از قرارى كه ميگويند و به تحقيق رسيد كنيزى چراغى دستش بوده غفلتا به پردهء كلوى ارسى مىگيرد ، فورا مشتعل مىشود . از مغرب الى هشت نه ساعت از شب گذشته طرف اندرونى مشار اليه مشتعل بوده ، و از اطراف آدم رفت ، قراول و فراش از حكومت فرستاده شد تا اينكه آتش را خاموش نمودند . ولى در اين هشت نه ساعت سه سمت عمارت با هرچه در آن بود آتش گرفت . چهار نفر سوختند ، يك نفرش كه به كلى آتش گرفت و ما بقى نيمه جانى دارند تا چه شود . اثاث البيت به قدر هشت هزار تومان بيشتر آتش گرفت و خرد و تفريط شد . اين خانه هم كه آتش گرفت پنج شش هزار تومان قيمت داشت كه تخمينا جملگى به قدر پانزده شانزده هزار تومان از قرارى كه ميگويند ضرر به مشار اليه وارد آمده .
خيلى خداوند رحم به اهل محله كرد كه زود آتش خاموش شد و الا يك محله آتش ميگرفت .
خود مشار اليه هم به سركشى املاك خود به بيرونها رفته بود ، در اين مقدمه حاضر نبود .
ديگر آنكه مقرب الخاقان اردشير خان سرتيپ فوج افشار چند روز است مخبط شده كه كسى جرأت ندارد در منزل او برود ، حركات ديوانهوار از او صادر مىشود . از قرارى كه ميگويند او را چيزخور كردهاند .
ديگر آنكه مقرب الخاقان داراب خان ايلبيگى رفت بر سر ايل قشقايى .
از 19 رجب تا 20 شعبان 1295
پسر نجارى در روز شنبه خانهء يكى از يهوديها را از قرارى كه خود جماعت يهود به عرض حكومت رسانيدند ، آتش زده بود . حكومت فرستادند آن پسره را پيدا كردند ، تنبيه نمودند .
ديگر آنكه سربازى از فوج افشارطلبى از شخص ميوهفروشى داشت مىرود مطالبهء پول خود را با منفعت مىكند . شخص ميوهفروش مىگويد حال ندارم يك دو روز مهلت بده . سرباز بد حرفى مىكند . او هم جواب ميدهد . برهم ميزنند ، سرباز خودش خنجرى كه در كمر داشته يكى به سرش مىزند و يكى به سر آن و مىآيد به حكومت عارض مىشود . آن شخص ميوهفروش را حاضر ميكنند ، بعد از تحقيق معلوم مىشود تقصير از طرفين بوده ، هر دو نفر را تنبيه مىنمايند و طلب سرباز را از