ديگر آنكه ديروز حيدر خان دشتى به حضور نواب مستطاب و الا معتمد الدوله مشرف شده مورد التفات گرديدند .
ديگر آنكه محمد حسين خان بايرحمتى كه مقصر حاكم فارس بود چهار ماه قبل از اين فرار كرده از بهبهان و رفت به قزوين سر طويلهء جناب جلالت مآب سپهسالار اعظم بست نشست ، معظم اليه تلگرافا توسطى از مشار اليه به نواب مستطاب و الا كرده بودند ، ايشان هم قبول نموده تلگراف كردند كه با آدمى از سپهسالار اعظم محمد حسين خان را به شيراز بياورند .
ديگر آنكه ديشب خبر رسيد كه ميرزا چراغ على كه از جانب مقرب الخاقان قوام الملك مباشر ايلات عرب و بهارلو بوده ، پسرهاى نصر الله خان بهارلو او را كشتهاند و جميع اموال او را با ايل بهارلو كوچ داده از دور قوام الملك رفتهاند .
ديگر آنكه مجددا از سپهسالار اعظم تلگرافى به نواب وجيه الله ميرزا كه تحويلدار افواج است ميرسد كه محمد حسين خان بايرحمتى را نگاه دارند تا مراجعت موكب همايون .
ديگر آنكه زوجهء جناب آقا سيد محمد حسن مجتهد خواب ميبيند كه در خانهء استاد بقالها در فلان اطاق پنج خمره اشرفى است ، جناب سيد استاد مشار اليه را مىطلبد و به او ميگويد عيال من چنين خوابى ديده است پنهانى خودم و خودت ميرويم و اين گنج را بيرون مىآوريم . آن شخص به او اعتراض مىكند و ميگويد كه بايد به بيگلربيگى شهر خبر داد . جناب سيد هرچه اصرار مىكند استاد قبول نمىكند . بعد از دو سه روز خود سيد با عيالش بيل و كلنگى برداشته غفلتا مىرود در خانه مشار اليه ، آن اطاق را قدرى حفر ميكنند كه زن استاد مشار اليه داد و فرياد مىكند كه چرا خانهء ما را خراب كردى ؟ ، نمىگذارند درست جستجو نمايند . جناب سيد فورا مىرود به حكومت عارض مىشود ، بقسمى بر حكومت مشتبه مىكند كه حكومت را لاعلاج كرده چند نفر از اعيان شهر و نوكران خود را با بنا و عمله ميفرستند در خانهء استاد بقالها كه گنج را بيرون بياورند . از صبح الى شام خانهء استاد بيچاره را خراب كرده عاقبت مبالى و چاه مبالى و چند پلهء خراب شده پيدا مىشود كه حكومت يأس حاصل نمودند . پنج تومان به جهت خرابى خانهء مشار اليه مىدهند و شخص مقنى كه داخل چاه شده بوده بواسطهء دمهء چاه خفه مىشود .
ديگر آنكه طايفهاى از ايلات قشقايى كه در نزديكى قريهء سرخى چادر زده بودند ، از اهل سرخى كه متعلق به مشير الملك است مىريزند در احشام و اموال آنها را به زور مىبرند . چند نفر تعاقب سارقين ميكنند . سارقين يك نفر از آنها را دو سه گلوله ميزنند كه فورا مىميرد .
امروز جنازهء او را چند نفر به شهر آورده عارض شدند . هنوز حكومت حكمى دربارهء آنها نداده .
ديگر آنكه اكبر زينى اشقياخوان كه حال درويش است ماه محرم در مجلس تعزيهخوانى مشير الملك شبيه شده بود حق الزحمهء خود را گرفته بود ، شبانه با شش نفر از دراويش ديگر در خانهء مشير الملك طلب حق الزحمهء خود را مجددا كرده بود و هر هفت نفرى بناى بوق زدن را گذارده بودند . مشير الملك خواجهء خود را چهار ساعت از شب ميفرستد خدمت حكومت در اندرون عارض ميشوند . همان ساعت حكومت يك دهه فراش مأمور ميكنند ، غفلتا ميروند بر سر دراويش
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى ) — صفحة 87
مساهمون: على اكبر سعيدى سيرجانى
ص٨٧