در تفسير و توجيه اين قضايا با روش عقلى اختلاف دارد زيرا روش عقلى ، معتقد است كه اين گونه قضايا قضاياى عقلى قبلى است ولى روش تجربه آنها را بنام عقلى و قبلى نميشناسد و با نظر قاطعى ميگويد كه بينش حسّى ، در تمام انواع شناختها تنها اساس و پايهء شناختهاى بشرى است و از اينجهت است كه ( استوارت مل ) معتقد شده است كه قضاياى سببيّه خود ، نتيجهء استقراءهاى وسيعتر و شاملتر در عالم طبيعت است « 1 » باينمعنى كه ما هرچه را در اطراف خود از پديدههاى طبيعى ديدهايم مشاهده كردهايم كه هركدام سببى دارد و از اين استقراءهاى وسيع ، قاعدهء كلّى سببيّت را بدست آوردهايم آنگاه همين قاعده بنوبهء خود اساس استقرائات بعدى گرديده است .
و ثالثا روش تجربه ، همانطوريكه نسبت بمبداء درك قضاياى سببيّت با روش عقلى اختلاف دارد همچنين در معناى سببيّت و قانونيكه در سببيّت عمومى ميگويد :
( از براى هرپديدهاى سببى هست ) با روش عقلى اختلاف دارد زيرا سببيّت را دو معنا است : مفهوم عقلى و مفهوم تجربى .
سببيّت بمفهوم عقلى عبارت از اين است كه ميان دو پديده ، رابطهء حتميّت و ضرورت وجود داشته باشد باينمعنى كه هريك از دو پديده ، كه در پيدايش پديدهء ديگر تاثير حتمى داشته باشد پديدهاى كه تأثير كرده است سبب و پديدهاى كه نتيجهء آن تأثير است مسبّب خواهد بود .
و امّا سببيّت بمفهوم تجربى عبارت از ايجاد و تأثير حتميّت و ضرورت نيست زيرا اين قبيل مفاهيم در دائره شناخت حسّى راهى ندارند و روش تجربه بجز عناصرى را كه از ناحيهء آزمايش بدست ميآيد بوجود عنصر ديگرى اعتراف نميكند و لذا از سببيّت به معناى تجربى بجز نوعى از تتابع زمانى و اينكه دو پديده در ظرف زمان بدنبال هم وجود يابند چيز ديگرى درك نميكند و لكن هرتتابع زمانى ميان دو پديده ،
هامش
( 1 ) بكتاب ( المنطق الحديث و مناهج البحث ) تأليف دكتر محمد قاسم ص 64 مراجعه شود .