مشخّص وجود ندارد و انديشه علّيّت مانند معدن طلا است در اين مثال كه بفرض ما همه انديشههاى ديگر را فحص نموديم و ديديم همگى همراه انعكاسى و تابع آن است اين فحص براى ما مجوّز آن نخواهد بود كه نتيجهء فحص خود را نسبت بانديشهء علّيّت نيز تعميم دهيم با اينكه مىدانيم اين انديشه با بقيّهء افكار و انديشهها اختلاف نوعى دارد .
5 - اعتقاد بعلّيّت
آنجا كه نظريّهء هيوم را متعرّض بوديم دانستيم كه به نظر هيوم اعتقاد عبارت است از انديشهاى كه به اندازه معيّنى از حيات و نيرو برخوردار باشد و اين حيات و نيرو را يا از انعكاس بدون واسطه ميگيرد يا از فكرى ديگر ، البته در جائى كه ميان ايندو فكر علاقهء علّت و معلول باشد پس ما وقتى علّت را مىبينيم انديشهاى كه از اين ديدن در ما حاصل مىشود به صورت اعتقاد درميآيد زيرا در نتيجهء مطابقتاش با انعكاس حسّى به قدر كافى از حيات برخوردار است و فكرى است زنده و نيرومند و نظر بعلاقهء علت و معلول ذهن ما از انديشهء علّت بانديشهء معلول منتقل مىشود و بر اساس همين علاقه است كه انديشهء معلول از انديشهء علّت نيرو و حيات كسب مىكند و چون انديشه معلول انديشهاى مىشود نيرومند و زنده لذا از سطح تصوّر بالا رفته و بسطح اعتقاد ميرسد و بنابراين ميدانيم كه هرانديشهاى كه همراه با انعكاسى موافق آن انديشه باشد آن انديشه ، اعتقاد است و اگر در كنار انديشه انعكاس موافقى نباشد براى اعتقاد شدن آن انديشه دو شرط بايد موجود باشد يكى اينكه ميان آن انديشه و انديشهء ديگر آنچنان علاقهاى باشد كه ذهن را عادت دهد بانتقال از يكى از دو انديشه بانديشهء ديگر و اين عادت و جهش ذهنى منشأش تكرار همزمان بودن دو پديده است در آگاهى حسّى انسان و اين همزمانى بايد تا آندرجه تكرار شود كه ذهن عادت كند باينكه از انديشه يكى از دو پديده بانديشهء پديده ديگر منتقل گردد .
و شرط ديگر آنكه آن انديشهء ديگر بايد آنچنان زنده و نيرومند باشد كه