ملح و زاج است كه ملح اجاج نسبت به دو حيات آب چشمهء خورشيد باشد و مع ذلك از ازدحام عطاش و ادلهمام سفله و اوباش شربت آب كه كفاف حيوانى گردد به قيمت چشمه آب حيوان « 1 » بود از وفور عطش پدر خون فرزند را همچو زلال نهر بهشت در يكدم مىآشاميد و اگر حيوانى بحرى روان در دم ميگرفت از نهيب حرارت تشنگى نفسى نمىآراميد .
ابيات
در بيابان بردهلق بگذر * شررى گرمى جحيم نگر [ 141 پ ]
شارع اوست معبر دوزخ * ريزهء سنگش اخگر دوزخ
قعر وادى او جهنم وش * تلّ ريگش چو تودهء آتش
شاخ خارش درخت زقّوم است * دوزخ او را چو منبت و بوم است
چون هواى و با ، هوايش زشت * زهر با آب او چو شهد بهشت
چون وزد در فضاش باد بهار * لوحش اللّه سموم وادى نار
جناب قدوة الافاضل ، مولانا شاه شاهى ، مظهر الطاف پادشاهى ، از فرط مودّت هر گاه كه ما تشنه شديم شربت قند مهيّا گردانيده فرستاد .
قطعه
نگه كن رحمت فيّاض نعمت * كه مسكين را چه راحت مىرساند
در آن موضع كه مردم تشنه باشند * مرا از شاه شربت مىرساند
هامش
( 1 ) - در اصل : حيوانى .