تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
اى عشق رخصت است كه از دوش آسمان * بر دوش خود نهم علم كبرياى تو
*
تا چند دل به عشوهء خوبان گرو كنم * اين دل بسوزم و دل ديگر ز نو كنم فيضى كفم تهى و ره عاشقى به پيش * ديوان خود مگر به دو عالم گرو كنم
* و مطلع قصيدهء فخريّه كه به آن مىنازيد اين است :
شكر خدا كه عشق بتان است رهبرم * در ملّت برهمن و در دين آذرم
و له
درين ديار گروهى شكرلبان هستند * كه باده با نمك آميختند و بدمستند
مصرع
خود گو مزه در كجاى اين است
از مثنوى مركز ادوار كه در زمين مخزن خيال كرده بود و مبارك نيامد اين چند بيت است :
تا به چه درويزه بر اين در شدم * تا به دل و دست توانگر شدم كم طلبيدم گهرم بيش رفت * پس بنشستم قدمم پيش رفت
و از بلقيس و سليمان موهوم اوست :
دگر رفتم كه بگذارم مقابل * شكاف خامه را با روزن دل از آن روزن به اين روزن درآيد * خود آن نورى كه جان را رهبر آيد اگرچه رفت ازين ديوان بيداد * سليمان سخن را تخت بر باد به من آمد يكى تدبير كردن * به افسون ديو را زنجير كردن به تخت معنى از سرمايه بستن * ز گنج خود برو پيرايه بستن
معما به اسم قادرى :
ز داغ عشق بگذارم نشانه * چو در دل يادگار است و يگانه
زمانىكه به حجابت دكن رفته بود و دو كتابت فقير از دامن كوه كشمير به او رسيد و اثر بىالتفاتى و كورنش ندادن پادشاه مرا معلوم كرد از آنجا در عريضه‌اى كه به درگاه نوشته بود سفارش مرا نوشت تا حكم به شيخ ابو الفضل شد كه آن را هم داخل اكبرنامه
منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 207 | توفيق سبحانى / عبد القادر بن ملوك شاه بداونى