شب زلف تو ز جمعيت دلها خوش كرد * كه ز كويت من آزرده پريشان رفتم
چشمهء خضر به خاك قدمم مىنازد * گرچه لب تشنهتر از چاه زنخدان رفتم
قند مىريخت به هر در كه زدم پندارى * كه به درويزه سوى آن لب خندان رفتم
در هفتاد و دو ملت زدم و از در يأس * نااميد از مدد گبر و مسلمان رفتم
ز بىتابى عتابى دورى او جستم و اكنون * چو در دل بگذرد بىاختيارم گريه مىآيد
رباعى
در عشق رخت علم و خرد باختهام * چه علم و خرد كه جان خود باختهام
در راه تو هرچه داشتم آخر عمر * درباختم و هنوز بد باختهام
و له
عجبى نيست كه از آب و هواى رخ تو * ز آهن دل بدمد مهر گيا آينه را
بعد از تخليص مقدار هزار روپيه خرج راه داده حوالهء قليچ خان نمودند تا او را از بندر سورت به سفر حجاز راهى سازد . از ميانهء راه گريخته در دكن رفته به حكّام آنجا پيوست و به حالت اصلى همان جا مىگردد .
عبيدى
جوانى است نورسيده ، اين بيت از اوست :
متاع درد كه پرسيدنم نمىارزد * كرشمهاى كه بپرسيدنش نمىارزم
چندگاه در لاهور اين بيت شور در هر طرف انداخت و به اين تقريب حكيم ابو الفتح او را تعريف بسيار كرده به ملازمت پادشاه برد و از او چون شعر طلبيدند اين را گذاشته شعرى ديگر مشتمل بر شكايت زمانه خواند و رويى نيافت و از آنگاه باز چون اثر شعر خويش پيدا نشد .
عشقى خان
از پيرزادههاى ترك است . از علم سياق وقوفى دارد و چندگاه ميربخشى سركار اعلى بود .
ديوانى پر از قصايد و غزليات دارد . روزى در لاهور به عرض رسانيد كه كليّاتى به حضرت پيشكش مىكنم و مقارن آن حال خواست كه قصيدهاى و غزلى جديد بگذراند .