مجموعى دارد كه هيچكس در آن وادى با او شريك نيست . از علم تفسير و هيئت و كلام و تصوّف او را بهرهء تمام بود و در علم موسيقى تصنيف دارد و در علم تصوّف و معمّا و تاريخ و حسن ادا و غير آن بىقرينهء روزگار است و اگرچه صحبت مشايخ متقدّمين و زمان مخدومى مولوى جامى - قدّس سرّه - و غير ايشان را دريافته اما همه عمر به الحاد و زندقه صرف كرده و با اينهمه صفت وارستگى و آزادگى و بذل و ايثار او بر وجه اتم است و قلندران بسيار لوطى و لولى هميشه گرد و پيش او مىبودند و اختلاط با سگان بىتحاشى داشت . غالبا اين شيوه لازمهء ملك الشعرايى بوده بنابر آن قطعه گفته كه ، قطعه :
اين نصيحت بشنو از سيفى * تا همه عمر ترا بس باشد
شعر خوب و پسر زيبا را * معتقد باش ز هركس باشد
ما را به مذهب او هيچكار نيست . اين چند شعر ازو نقل نموده مىآيد . ابيات :
چون سايه همرهيم به هرسو روان شوى * باشد كه رفته رفته به ما مهربان شوى
اى پير عشق صحبت يوسف رخى طلب * نبود عجب كه همچو زليخا جوان شوى
كاهى تو بلبل چمن آراى كابلى * زاغ و زغن نهاى كه به هندوستان شوى
و له
چون تار عنكبوت ز هجر تو شد تنم * در گوشهء خرابه از آن است مسكنم
و اين هردو غزل را صوتى خوب بسته كه در عالم شهرت يافته در مجالس مىخوانند و بزم ملوك و اهل سلوك بدان آرايش مىيابد . مطلع :
مرغ تا بر فرق مجنون پرزدن انگيز كرد * آتش سوداى ليلى بر سر او تيز كرد
چون ز عكس عارضش آيينهء پرگل شود * گر در آن آيينه طوطى بنگرد بلبل شود
معما به اسم الله ، بيت :
نيست از هستيش كسى آگه * ابدا كان لا نهاية له
و به اسم نبى ، بيت :
تا ره شرع را شتافتهام * از محمد نبى شكافتهام
ديوان مشهور دارد و قافيه به قافيه ، گلافشان نام مثنوى در جواب بوستان گفته و مطلعش اين است . مطلع :
جهانآفرين را بهجان آفرين * به جان آفرين صد جهان آفرين