ايضا
بود گنجى غزالى از معنى * مدفنش خاك پاك سر كنج است
بعد يك سال گفت تاريخش * احمدآباد و خاك سر گنج است
اين مطلع را كه ، مطلع :
شورى شد و از خواب عدم ديده گشوديم * ديديم كه باقيست شب فتنه غنوديم
فقير در هيچ ديوان او نيافتم و اين ابيات از اوست . ابيات :
در كعبه اگر دل سوى غير است ترا * طاعت همه فسق و كعبه دير است ترا
ور دل به حق است و ساكن ميكدهاى * مىنوش كه عاقبت به خير است ترا
و له
ما ز مرگ خود نمىترسيم اما اين بلاست * كز تماشاى بتان محروم مىبايد شدن
و له
خفتگان خاك يكسر كشتهء تيغ تواند * هيچ دخلى نيست شمشير اجل را در ميان
و له
چرخ فانوس خيال و عالمى حيران درو * مردمان چون صورت فانوس سرگردان درو
و له
شده زه بر كمان قامت زاهد رداى او * ولى رندان نمىترسند از تير دعاى او
رباعى
بحريست ضمير من كه گوهر دارد * تيغى است زبان من كه جوهر دارد
صور قلمم نفحهء محشر دارد * مرغ ملكوتم سخنم پر دارد
در قصيدهء سياق العدد از يك تا صد نوشته و اين مطلع از اوست :
به يك سخن زد و لعلت سه فيض يافت مسيحا * حيات باقى و نطق فصيح و نشئهء احيا
و له
ما بادهايم و گرد گريبان ما خم است * داريم نشئهاى كه دو عالم درو گم است
قاسم كاهى
ميان كالى كابلى اگرچه شعر او بسيار خام است و همه مضمون ديگران ، اما هيئت