در اين عهد به آن شيرينى و مضحكى وقوع نفس الامرى كمكسى گفته باشد و بيتى چند از آن كه جستهجسته بهخاطر مانده بود به جهت تشحيذ خاطر نوشته شد ، قطعه :
صالح بزغالهء بىوقت زاى بربرى * گاهى او را گربه گاهى موش پيران گفتهام
بهمنى بىقشقه و ز نار يعنى شيخ هند * نامسلمانم اگر او را مسلمان گفتهام
اى شفيع الدين محمد بسكه ميچاوى سخن * آن سخن چاويت را نشخوار انسان گفتهام
اى فريدون در تعرّض روى بىشرم ترا * نى به هموارى كه در سختى چو سندان گفتهام
و مير فريدون در جواب آن گفته ، بيت :
اشك حكمت باف لاف ايشك آقاى اجل * آنكه او را در مصيبتخانه دربان گفتهام
وقتىكه مير معز الملك ترك سپاهيگرى كرده در دهلى منزوى بوده گفته كه ، نظم :
شاه درويشان معز الملك از من درهم است * بنده او را كى ز درويشى پشيمان گفتهام
حكيم زينل شيرازى
به دانش ممتاز بوده در سلك مقرّبان انتظام داشت .
حكيم عين الملك شيرازى
دوايى تخلّص دارد ، در علم كمال رتبهء عاليه داشت و صاحب مكارم اخلاق بود . در بلدهء هنديه چنانچه گذشت درگذشت اين اشعار از اوست كه در وقت مشايعت در باغ خواجه نظام الدين احمد مرحوم در سواد لاهور به طريق يادگار به فقير نوشته داده وداع كرد و از لاهور به رسالت راجه على خان برهان پورى متوجّه دكن شد و آن ديدار آخرين بود . بيت :
چنان از عشق پر گشتم كه در دنيا نمىگنجم * همهجا پر ز عشقم گشت و من درجا نمىگنجم
اگر با غير عشق الفت نمىگيرم عجب نبود * مثال عصمتم مىدانكه در صهبا نمىگنجم
نشان از من چه مىپرسى كه من خود هم نمىدانم * همانا سرّ توحيدم كه در آنجا نمىگنجم
و له
هيچ ويرانى نشد پيدا كه تعميرى نداشت * درد بىدرمان عشق است اينكه تدبيرى نداشت
صيد آهويى شدم كز هر طرف كردم نگاه * غير جانى پاك در فتراك نخجيرى نداشت