و كم قلت للقوم انتم على * شفا حفرة من كتاب الشفا
فلمّا استهانوا بتوبيخنا * فرغنا الى الله حسبى كفا
فماتوا على دين رسطاطليس * و عشنا على ملة المصطفى
و آن ابيات مولوى مخدومى عارف جامى - قدّس سرّه - را مستشهد آوردم كه در تحفة الاحرار « 1 » آوردهاند . بيت :
نور دل از سينهء سينا مجوى * روشنى از چشم نه بينا مجوى
حكيم برهم خورد . شيخ گفت آتش خود در ميان اينها افتاده بود تو آمدى و بيشتر افروختى . حكيم بعد از ويرانى معركه مشايخ و علما حسب الامكان جدل با مخالفان دين زد چنانچه احوال آن جماعه مجملا مذكور شود و آخر تاب نتوانست آورد رخصت مكّهء معظّمه طلبيد و در سنهء 988 يا 9 ه . يا نه به زيارت حج رفت و همانجا فوت شد .
شكر الله سعيه .
حكيم سيف الملوك دماوندى
فضيلت علمى و حكمى را با رذيلت شعر و هجو جمع كرده ، شجاعى تخلّص داشت از اتّفاقات آنكه هرجا كه حكيم بر سر مريض رفته آن دردمند وديعت حيات به پيك اجل سپرده از آنجهت ظرفا او را به سيف الحكما شهرت دادند . چون يكى از نباير حضرت شيخ جامى محمد خبوشانى را كه به مخدومزاده شهرت داشته علاج نموده به عالم ديگر رساند ، « سيف الحكما كشت » تاريخ يافتند و اين قطعه كه براى جلال طبيب گفتهاند گويا حسب حال او بود . قطعه :
ملك الموت از جلال طبيب * شكوهاى برد دوش پيش خدا
بنده عاجز شدم ز دست طبيب * مىكشم من يكى و او صدتا
يا ورا عزل كن ازين منصب * يا مرا خدمت دگر فرما
چند سال در هند در عهد بيرمخان و بعد از آن نيز صاحب اعتبار بود ، اما به حسب مدّعاى خود تربيت و اعتبار نيافته به ولايت رفت و از آنجا هجوى مليح نوشته فرستاد كه
هامش
( 1 ) . در نسخهها : تحفة الابرار و جامى رحمه الله فرمايد ، بيت :تحفهء احرار لقب دادمش * تحفه به احرار فرستادمش