تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 83

مساهمون:

ص٨٣
آن‌زمان قليچ چوگان بيگى مريد پدر ايشان جاگيردار آنجا بود ، مرا به چشم كم ديده و سهل انگاشته و به طنز و استهزا پيش آمده ، مسخره‌اى را به اشارت تعليم كردند تا مرا برماند و از جاى برآرد و من چون از آن اداها مطّلع بودم و بارها مشاهده كرده ، تغافلى زدم و خود را در تجاهل انداختم و او هزل بنياد كرد كه بوى عطريّات از جايى به مشام من رسيده و دماغ من به شورش درآمده است ، اهل مجلس هشيار باشند كه تا از من به كسى آفتى نرسد و كف از دهان او ريختن گرفت . يكى از مصاحبان صوفىنماى ايشان از من پرسيد كه اين عطر خوش شما ماليده‌ايد ؟ گفتم بلى چه واقع است ؟ گفت اين شخص را كه به اين بىشعورى مىبينيد ، وقتى از اوقات سگ ديوانه گزيده بود اكنون هروقتى كه به دماغ او خوشبوى مىرسد كف‌زنان و فرياد سگ‌كنان قصد گزيدن مردم مىكند ، شما هم واقف باشيد و حاضران پريشان شدند و شيخ هم كه عمارت جديد مىكرد نيز به موافقت ايشان خود را ديده و دانسته براى ترسانيدن من جمع ساخت و مرافقت آن شياطين الانس كرد . در اين حالت گفتم كه عجب است كه مردم از ولايت دوردور به اين آستانهء عليّه براى برآمدن حاجات خويش مىآيند و حال آنكه علاج ديوانهء سگ گزيده نمىتواند ساخت . گفتند شما علاج اين مىدانيد ؟ گفتم بلى . پرسيدند چيست ؟ گفتم كفش و كلوخ بر سر اين زدن ، چنانچه شيخ سعدى رحمت الله فرمود كه ، ع :
سگ ديوانه را دارو كلوخ است
همه حيران ماندند . باز گفتم طرفه اينكه كلوخ نام دارويى هم هست از نباتات كه دافع سگ‌گزيدگى است . شيخ ترسيده چون دانست كه مكر كارگر نشد گفت بياييد ، رفته بقال الله و قال الرسول مشغول شويم و قرآن مجيد را گشاده شروع در تفسير آيتى از بقره نموده عنديّات گوناگون مىگفت و شاگردان كودن طبيعت هر قلماشى كه شيخ مىپخت آمنّا و صدّقنا مىزدند . من چون دلى پر داشتم ، پرسيدم كه اين معنى كه شيخ مىفرمايند در تفسيرى هم باشد ؟ گفت من به تأويل و اشارت مىگويم و آن باب وسيع است و خاصّهء من نيست . گفتم بر اين تقدير اين معنى آيا حقيقى است يا مجازى ؟ جواب داد كه مجازى . گفتم پس علاقه بيان فرماييد كه درميان اين دو معنى باشد و در بحث معانى بردم چيزى درهم و برهم مىگفت و هر جانب مىتپيد چون مضبوط گرفتم بى جا شد و مصحف را برهم نهاده گفت من علم جدل را نخوانده‌ام . گفتم شما متصدّى معانى قرآنى
منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 83 | توفيق سبحانى / عبد القادر بن ملوك شاه بداونى