فتحپورى كه در اوج جاه و جلال بوده برده التماس شفاعت نمود . شيخ سليم به دست بعضى از خلفاى خويش پارهيى خرجى فرستاده پيغام داده كه اصلح به حال شما فرار از اين ديار است و رفتن به گجرات . چون از آنجا نوميد گشتند به ميرزا عزيز كوكه متوسل شدند ، او تعريف ملائى و درويشى شيخ مبارك و فضيلت اولادش به عرض رسانيد و گفت كه مردى متوكل است و زمينى انعام از شما ندارد ، رنجانيدن آن فقير چون باشد تا از سر ايذاى او برخاستند و زمانه در اندك مدت به كام ايشان گشت و شيخ ابو الفضل به حمايت پادشاه و زور خدمت و زمانهسازى و بىديانتى و مزاجشناسى و خوشامد به اقصى الغاية در وقت فرصت آن جماعت را كه سعايت و سعى نامشكور كرده بودند به اقبح وجوه رسوا ساخت و باعث استيصال آن كهنه فعلها ، بلكه موجب تخريب جميع عباد الله از مشايخ و عوام و صلحا و ضعفا و ايتام و بريدن مدد معاش و وظايف ايشان گشت و به زبان حال و قال پيوسته مىگفت :
يا رب به جهانيان دليلى بفرست * نمرودان را چو پشه فيلى بفرست
فرعونوشان دست برآوردستند * موسى و عصا و رود نيلى بفرست
و چون بر سر اين وضع فتنهها و خللها برخاست اين رباعى بيشتر بر زبانش مىرفت :
آتش به دو دست خويش در خرمن خويش * چون خود زدهام چه نالم از دشمن خويش
كس دشمن من نيست منم دشمن خويش * اى واى من و دست من و دامن خويش
و اگر در حين بحث سخن مجتهدين را مىآوردند مىگفت كه سخن فلان حلوايى و فلان كفشدوز و فلان چرمگر بر ما حجت مىآريد و نفى همه مشايخ و علما به دو سازوار آمد .
و در سنهء نهصد و هشتاد و سه عمارات عبادتخانه اتمام يافت و منشأ تعمير آن اين بود كه چون در اين چند سال فتوحات عظيمه و غريبه پىدرپى روى نمود و دايرهء مملكت روزبهروز وسعت پيدا كرد و كارها بر وفق مراد گشت و مخالفى در جهان نماند و آشنايى به فقرا و مجاوران آستان رفيع الشأن حضرت معينيه - قدّس الله روحه العزيز - به هم رسانيده اكثر اوقات به مباحثهء قال الله و قال الرسول