بدون اهل بصر سوى حاصل عقبى * كجا برند ز گرداب اين جهان كشتى
بر آبنوس جهان دل منه كه غرق شود * ز آبنوس درين بحر خاكدان كشتى
به زير حمل تفاخر طريق امن مجوى * كه بشكند سبك از حمل بس گران كشتى
امان ز بحر غم آنگه طلب كه دانى ساخت * چو من ز لوح مديح خدايگان كشتى
مدار مملكت برّ و بحر تاج الحق * كه بهر قلزم غم ساخت از امان كشتى
سپهر مرتبه سنجر كه فتنه زو يله كرد * به سوى معبر درياى قيروان كشتى
برون دهد ز نسيم تبسمش در بحر * ز چوب خشك همه شاخ زعفران كشتى
چو عزم بحر كند مقدم همايونش * صدف مثال ز دريا دهد نشان كشتى
به نردبانى پيش آيدش فلك چو شود * به نزد ساحل محتاج نردبان كشتى
دران زمان كه ز خون دلاوران گردد * روانه بر سر خوناب ارغوان كشتى
چنان نمايد در بافته كه عبره كند * بر آب خشك به ره خنجر و سنان كشتى
ز تير بند شكافش حيات را دشمن * چو دام ديده همه رخت آن زمان كشتى
ز يمن پيش قدومت به سينه پيموده * ز پشت موج سر اوج فرقدان كشتى
گشاده خنجر تو سينهء حسود چنانك * ز روى پشت گشايد لب و دهان كشتى
به قصد مالش دشمن در آن زمان كه شود * گران ركاب صبا و سبك عنان كشتى
ازين غدير طلب كرد كشتى خسرو * كه هست لايق اين لجه مر فلان كشتى
كشيدمش ز سر طوع پيش آن دريا * اگرچه در خور دريا نبود آن كشتى
چو بحر خاطر من موج مىزد از مدحت * رديف ساختم از بهر امتحان كشتى
مرا نخواندى جز بحر فضل و كان سخن * چو ماهى ارنبدى ز اصل بىزبان كشتى
كس از بحور افاضل به از عميد كه راند * ز نيل فضل درين قلزم بيان كشتى
هميشه تا كه ز جرم هلال هر مه نو * پديد مىشود از بحر آسمان كشتى
ترا ز بادهء چون آفتاب و آتش تر * بر آب عيش روان باد جاودان كشتى
قصيده
زهى ز نرگس مست تو پر خمار آهو * ز بند نافهء مشك تو شرمسار آهو
به حيرتست در آن چشم ديدهء نرگس * به غيرتست در آن زلف مشكبار آهو
به گرد بستان صد ره چو دايره برگشت * نديد چون خط تو يك بنفشهزار آهو