دل حاسدان سگ جان چو زبان سگ كشيده * به سنان آب داده اسد الله از غرينش
گرهى چو مور صفصف به رهى چو موى پويان * به مثال برق لامع ز فروغ شمع دينش
گرهى چو موى رفته به خمير آتش از پل * كه ميان چو مور بسته ز مخالفت به كينش
به رخ بساط صدقش ز وغا كه برزند سر * كه ز چرخ باز ماند به مراد كعبتينش
طبقات آسمان را كه به قطب شد مسمر * شده هفت ركن ثابت به چهار همنشينش
هم ازين چهار نجمش چو قران هر دو سعدين * مه و مشترى مقارن به قران هر قرينش
به دو گوش چار عنصر چه خوشست گوشوارم * ز دو قرط هشت جنت به دو نور چشم بينش
رصد عميد گشته سر چار سوى نعتش * كه مگر رواج گيرد سخن غث و سمينش
به نسب چه نازم اينجا كه نيازمندم از دل * به شفيع روز محشر كه گزيد حق بدينش
ز طراز نعت سحرم چه حلال مىنمايد * چو ميى كه حرف صفوت ز پياله شد معينش
ز طبرزد حديثش لب طوطيان شكرچين * چو ز خوانچهء فصاحت خردست ريزه چينش
چه كسم چه طوطيم من كه كنم سخن سرايى * من و آنگهى ثنايش مگسى و بس طنينش
دم طوطيان جانم نفسى مباد خالى * ز ترنم ثنايش ز نواى آفرينش
منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 74
مساهمون: توفيق سبحانى
ص٧٤