تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
و دو فيل و خدمتى ديگر نفيس فرستاد و از آنجا سلطان در پدماوتى و پرم تلاكه مرغزار فيلان قوى هيكل بود آمده شكار فرمود و دو پيل را كشت و باقى سه پيل « 1 » زنده گرفتند و در اين باب ملك ضياء الملك رباعى گفته . بيت :
شاهى كه ز حق دولت پاينده گرفت * اطراف جهان چو مهر تابنده گرفت از بهر شكار فيل در جاجنگر * آمد دو بكشت و سى و سه زنده گرفت
و از آنجا به راه كره به سرعت تمام‌تر مراجعت فرمود . و در سنهء اثنى و ستين و سبعمائة ( 762 ) مظفر و منصور به دهلى درآمد و بعد از چند گاه جانب نهر سليمه نام سوارى فرمود و آن آبى است كه از ميان پشته ريگى بزرگ آمده در نهر ستلج كه آن را ستلذ نيز گويند مىافتد و آن را سرستى مىگويند و اين نهر مشتمل است بر دو جوى بزرگ كه هميشه جارى است و ميان اين هر دو جوى پشتهء بلند واقع است كه اگر آن را بكاوند آب سرستى در اين جوى درآيد و به سهرند و منصورپور و سامانه رود . سلطان فرمود تا پنجاه هزار بيلدار جمع ساخته به كندن آن مشغول شوند و از آن پشته استخوان‌هاى پيلان و آدميان ظاهر شد كه هر استخوان دست آدمى سه گز بود . پاره‌يى سنگ شده و پارهء ديگر همان‌طور استخوان مانده و آن جوى كنده نشد . در اين اثنا سهرند را تا ده كروهى خارج جمع ساخته به حوالهء ضياء الملك شمس الدين ابو رجا فرمود تا حصارى برآورد ، فيروز پور نام نهاد كه سهرند باشد و سلطان از آنجا به نگركوت رفت و راجهء آنجا بعد از محاصره و محاربه آمده ملازمت كرده نوازش خسروانه يافت و نگركوت را سلطان به نام سلطان محمد مرحوم ، محمد آباد نام نهاد و چون برف در آن دامن كوه به سلطان آوردند ، فرمود وقتى كه سلطان محمد مرحوم كه خداوند من بود به اينجا رسيد شربت برف براى او آوردند . چون من حاضر نبودم از آن « 2 » شربت ميل نكرد . بنا بر آن چند فيل و شتر بار نبات را كه همراه سلطان فيروز بود شربت برف ساختند و فرمود كه به روح سلطان محمد ختم قرآن بكنند و آن را به تمام اهل لشكر تقسيم نمايند و در اين حال به عرض رسانيدند كه وقتى كه سلطان سكندر ذو القرنين به
هامش
( 1 ) . « باقى سه پيل زنده گرفتند » در يك نسخه آمده است و در رباعى « سى و سه زنده گرفت » . احتمالا هر دو جا سى و سه بوده است . ( 2 ) . در هر سه نسخه چنين است . مصححان آن را « در آن » نقل كرده‌اند .
منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 171 | توفيق سبحانى / عبد القادر بن ملوك شاه بداونى