به شنيدن آوازهء لشكر سلطان بازگشته به ولايت رفت و سلطان به دهلى مراجعت فرمود و در اين سال سلطان اسبان تازى و ميوههاى ولايتى و ساير تحف و نفايس به همراهى رسولان سلطان شمس الدين لكهنوتى كه با هداياى بسيار به درگاه آمده بودند روانه گردانيد و در بهار خبر شنيدند كه سلطان شمس الدين فوت كرد و سلطان سكندر پسر او به جاى پدر نشست و اسبان را حسب فرمان به حشم بهار رسانيدند و رسولان را در كره بازآوردند .
و در سنهء ستين و سبعمائة ( 760 ) سلطان با لشكرهاى انبوه عزيمت لكهنوتى مصمم ساخته و خان جهان را در دهلى گذاشته و تاتار خان را كه ملك تتار بود از غزنين تا ملتان سپرده روانه شد و بشكال در ظفر آباد گذرانيد و در اين منزل اعظم ملك شيخزادهء بسطامى با ملك احمد اياز كه در مدت غيبت اتفاق ورزيده آخر به حكم سلطانى اخراج يافته بود از دار الخلافهء مصر خلعتى براى سلطان آورد و اعظم خان خطاب يافت و سيد رسولدار را با رسولان لكهنوتى « 1 » نزد سلطان سكندر به لكهنوتى فرستاد و سكندر پنج فيل نامى با نفايس و تحف ديگر به درگاه روانه گردانيد و سلطان بعد از بشكال از ظفر آباد به جانب لكهنوتى عطف عنان نمود و در راه اسباب ملكدارى و فيلان و فراش خانهء لعل كه اعتبار تمام در آن زمان داشت براى شاهزاده فتح خان معين شد و سكه به نام او زدند . چون به حدود پندوه رسيد سلطان سكندر در حصار اكداله به جايى كه پدر او متحصن شده بود تحصن جست و بعد از آنكه سلطان محاصره فرمود ، سلطان سكندر امان طلبيده سى و هفت فيل و نفايس ديگر خدمتى فرستاد .
و در سنهء احدى و ستين و سبعمائة ( 761 ) سلطان به كوچ متواتر از راه پندوه به جونپور آمد و بشكال آنجا گذرانيد و در آخر اين سال از راه بهار سبكبار به جانب جاجنگر عزيمت فرمود و فيلان و بنگاه را در كره فرستاد و به كوچ متواتر به ستگهره رسيد و راى آنجا به گوشهيى رفت و از آنجا به شهر بارانسى كه مسكن راى بزرگ بود رسيده از آب مهندرى عبور كرد و راى بارانسى فرار نموده به تلنگ شتافت و سلطان پارهيى راه تعاقب او كرده بازگشته شكاركنان به ولايت راىپريهان ديو رسيد او سى
هامش
( 1 ) . در دو نسخه بعد از اين لفظ « يافته بود » آمده است .