جنگ مىكنند . در اين وقت جاهريا نام خال خسرو خان با جمعى متوجه قصر هزار ستون شده ابراهيم و اسحاق را كه محافظت قصر به عهدهء ايشان بود به قتل رسانيده قصد سلطان كردند و سلطان در آن نيم مستى برخاست و جانب حرم دويد .
خسرو خان موى سر او را از عقب كشيد و سلطان با او در تلاش خلاص بود كه جاهريا رسيد و زخمى بر پهلوى سلطان زد و سر او به دشنه بريده از بالاى قصر پايين انداخت . بيت :
شد خار خار بستر آن شخص نازنين * كازار مىرسيد ز ديباى بسترش
خلايق چون آن حال را ديدند هر كدام خود را به گوشهيى كشيدند و هر طرف سنگ تفرقه افتاد و چندى را از امرا بر در قصر به قتل رسانيده و با برادران در حرم سلطانى درآمده فريد خان و منكو خان پسران خردسال سلطان علاء الدين را از كنار مادران جدا كرده سرها بريدند و دست تعدى گشاده هر چه خواستند كردند و آن همه ننگ و ناموس علايى و قطبى را در يك لحظه به باد دادند . نظم :
به يك ساعت به يك لحظه به يك دم * دگرگون مىشود احوال عالم
و چون خاطر از قتل و نهب فارغ ساختند ، چندى از امراى مال عين الملك ملتانى و ملك فخر الدين جونا كه عبارت از سلطان محمد بن تغلق شاه باشد و ملك وحيد الدّين قريشى و پسران قرا بيگ و ديگر امراى كبار را شباشب طلبيده بر بام هزار ستون تا صبح نگاه داشتند . چون روز شد از علما و اكابر شهر بيعت به نام خسرو خان گرفتند و خطبه به نام او خواندند و جمعى را كه گمان مخالفت از ايشان داشته به حيله و تدبير به دست آورده به عالم عدم فرستادند و خانمان قاضى ضياء الدين و قاضى خان را به غير از زن او كه گريخته بود به رازهول مذكور سپردند و حسام الدين برادر مادرى خسرو خان خطاب خان خانانى يافت و رازهول راى رايان شد و حرمهاى سلطان قطب الدين و ديگر شهزادگان و مقربان را ميان يكديگر تقسيم نمودند و حرم محترم سلطان را خسرو خان در حبالهء نكاح خود درآورد و اين واقعه در سنهء عشرين و سبعمائة ( 720 ) روى نمود و مدت ملك سلطان قطب الدين چهار سال و چند ماه بود . بيت :
تا جهان بود چنين بود و چنين خواهد بود * همه را عاقبت كار چنين خواهد بود