معنى را واقع و اين سخنان را راست شمرده در حال به سياست الب خان حكم فرمود و آن بيچاره را ملك نايب و ملك كمال الدين گرگ چون گوسپند سليم گرفته اندرون قصر پادشاهى پارهپاره كردند . بعد از آن ملك نايب سلطان را بر اين داشت كه خضر خان چون از كشتن خال خودش هراس يافته مناسب نيست كه به جاى خود برود . فرمان شد تا به جهت اصلاح امور ملكى چند روز به جانب امروهه رفته به سر برد تا آنكه فرمان طلب به نام او صادر شود به شكار مشغول باشد و چتر و دور باش و ساير اسباب سلطنت را به درگاه بازفرستد . خضر خان با دلى متردّد و خاطرى پريشان به موجب فرمان عمل نموده بعد از چند گاهى از حسن ظنّى و خلوص اعتقادى كه به خاطر داشت چنان به عرض رسانيد كه از من خيانتى صادر نشده كه موجب چندين گرانى خاطر سلطان باشد ، بىاختيار از امروهه به عزم پابوس به درگاه رسيد . در اين مرتبه رگ مهر پدرى سلطان در حركت آمد و پسر را در كنار گرفت و بوسهها بر پيشانى او داد و اشارت به ديدن والدهء او كرد . خضر خان آنجا رفت و ملك نايب از روى حرامزادگى باز همان ساعت گوش سلطان را از سخنان غيرواقع پر كرد و گفت خضر خان دوم مرتبه است كه به قصد بدانديشى بىحكم به درگاه مىآيد و سلطان از اين معنى غافل است . سلطان در اين مرتبه حكم فرمود كه خضر خان و شادى خان هر دو برادر را در قلعهء گواليار فرستند و ملك نايب بعد از فرستادن اين دو وارث ، ملك شهاب الدين پسر سلطان كه از مادر ديگر و خردسال بود سر راست شده و او را وليعهد ساخته از او عهد گرفت و بعد از دو سه روز سلطان را زحمت وجود مزاحم شد و مىخواست كه دمى را به عالمى بخرد نمىدادند . نظم :
سكندر كه بر عالمى حكم داشت * در آن دم كه مىرفت عالم گذاشت
ميسر نبودش كزو عالمى * ستانند و مهلت دهندش دمى
تا كارخانهء هستى را از نقد حيات پرداخت و اين واقعه در سنهء ست عشر و سبعمائة ( 716 ) روى نمود و مدت ملك سلطان علاء الدين بيست و يك سال بود .
نظم :