استدراج و بعضى بر كرامات سلطان علاء الدين مىكردند و بعضى امن و امان آن عهد را از بركات بىنهايات سلطان المشايخ نظام الاوليا - قدس الله سره - مىدانستند . فى الجمله ، چون خاطر سلطان از ضبط و ربط مهمات و اشغال ملكى فراغ يافت همت بر امر خير پسران خويش گماشته و هركدام را به ناحيت ملكى نامزد نموده اقطاعات براى ايشان جدا ساخت و از آن جمله كدخدايى خضر خان است با ديولرانى و آن چه كراى ذكر مىكند ، همان است كه با دامان قيامت دامان بسته و اهل ذوق آن را در كتاب عشيقه خواهند خواند و سلطان خضر خان را چتر و دورباش داده ولى عهد ساخته به جانب هتناپور و دامن كوه رخصت فرمود . چون كارها قرار گرفت و چرخ از آن بىوفايى كه در طبيعت او مركوز است آغاز كرد و آن بدخويى آشكار ساختن گرفت و پيرى بر مزاج سلطان استيلا يافت دلها از او برگشت . بيت :
جهان پادشا چون شود دير سال * پرستنده را زو بگيرد ملال
سرى كو سزاوار باشد به تاج * سرين گاه او مشك بايد نه عاج
و امراض گوناگون بر او عارض شده ، علت دق كه موجب درشتى و بدگمانى و انحراف مزاج است از جادهء اعتدال بر مملكت بدنش غالب آمد و چون اندك صحت كه حكم خانه روشن كردن چراغ داشت روى نمود ، خضر خان به موجب نذرى كه كرده بود به حسن نيت و خلوص ذهن از هتناپور برهنه پاى به زيارت پيران حضرت دهلى رفت و شكرانهء صحت پدر به جاى آورد و [ از جملهء غرايب اينكه اصلا به ملازمت سلطان المشايخ و الاولياء ] . نظم :
شيخ امم قطب طريقت نظام * خضر و مسيح از دم يحيى العظام
كه دست انابت و تولا بديشان داشت ، نرفت و ملك نايب آمدن خضر خان را به صد آب و تاب به سلطان باز نموده گفت كه الب خان خالوى خضر خان كه از گجرات آمده به تدبير و دورانديشى در كار ملك و طمع نيابت و وكالت خود خواهرزاده را طلبيده و اگر اين فكر خام و سوداى ناتمام در متخيّلهء خضر خان جا نكرده باشد چرا بىطلب به درگاه آمده ؟ سلطان را كه مزاجش آشفته و دماغش پريشان و خرافت دريافته بود به موجب آنكه ( اذا ساء حال المرء ساءت ظنونه ) از غايت بىشعورى اين