وساوسة * 32 ، قلب » « 1 » ، زراندود مىنمود ، شاهسوار عقل « 2 » كه فارس ميدان فراست است ، از راه تفرس * 33 نقش كعبتين ضمير « 3 » كه با حريف دغاباز سپهر لاجوردى بر بساط خيال « 4 » نرد در مىباخت ، بازخواند « 5 » ، ثواب چنان ديد « 6 » كه به منصوبه تدبير ، * 34 مهره امل طويل او را از ششدر « 7 » * 35 ده هزار فكر خطا ، خلاص دهد و در خانه گير « 8 » * 36 راى سداد و ارشاد زيادت كند ، از راه ايما و رمز « 9 » كه فارد فرزانه آن را ، كنز طنز خواند « 10 » گفت : ما حيلة الانسان فى مأموله و العجز آخر حيلة الانسان . * 37 .
[ شروع در غرضى كان به آخرين نرسد * هزار بار به از كردن است ناكردن ]
« 11 » مىخواهى كه به قوت عزيمت نقش تردد را از صحيفه خاطر محو كنى و ميان حسب حال و تصور محال كه در نهايت اختلاف است ايتلاف دهى ، اين فكر نزديك « 12 » خرد باطل است و اين راه به مذهب عاقل « 13 » از شرايط جواز ، عاطل ، چه حرمان بازماندگان كه در حضيض عالم امكان اسير افول افق دورانند ، جز قصور استطاعت از وفور استفادت نيست و به غير از نقصان « 14 » استعداد از فقدان استسعاد * 38 به حصول سعادت نه . « 15 »
مستعدان بكام خويش رسند * كارها چون به كارساز رسد
دست اين روزهاى كوتاه است * كى بدان دولت دراز رسد « 16 »
[ هركه « 17 » را درد ناگزير گرفت * كى به غم خوردن مجاز رسد
هامش
( 1 ) - ب و ج : + مغشوش و مس .
( 2 ) - ب و ج : + سخندان .
( 3 ) - ب و ج : انديشه
( 4 ) - ج : + محال .
( 5 ) - ب و ج : + واو
( 6 ) - ب و ج : مشاهده كرد .
( 7 ) - ج : ششدره هزار .
( 8 ) - ب و ج : خانه گيرى
( 9 ) - ب و ج : رمزى
( 10 ) - ب و ج : + به زبان حال .
( 11 ) - اساس : ندارد .
( 12 ) - ب و ج : نزد اهل خرد
( 13 ) - ب و ج : عقلا .
( 14 ) - ب و ج : - استعداد از فقدان
( 15 ) - ج : + شعر .
( 16 ) - ب و ج : بيت را ندارد
( 17 ) - اساس : ندارد .