باز بىانديشه ساقى شيشهء مى باز كرد * شيوهء شوخى و سرمستى زسر آغاز شد
ساقى ماه رخسار ، كه خورشيد از غيرت ديدار او تافته شده از غايت خجلت در زمين فرومىرفت و ماه در پيش عارض آفتابوش او به هيچوجه برنمىآمد ، از ساغر سيمين لعل مذاب و ياقوت ناب در كام جان حريفان مىريخت و چشمهء آفتاب تابان را با ماه درخشان قران مىداد و بادهء خوشگوار كام نشاط و طرب را آب داده گره غم و اندوه از دلهاى تنگ مىگشاد .
بيت
حبذا بادهء طرب انگيز * كرده بازار لهو و عشرت تيز
ساغرش چون نهند اندر دست * هم زبويش خرد شود سرمست
مست ازو گر نگشت ساغر هم * از چه از دست مىشود هردم
و چون مجلس بزم و حضور به انواع بهجت و سرور زيب و زينت يافت و انوار التفات پادشاهانه بر ترتيب آن بزم خسروانه تافت ، درين اثنا ، ميرزا ابو الغازى سلطان حسين را داعيهء عقد ازدواجى و باعثهء عقد امتزاجى با در درج سلطنت و درى برج خلافت شهر بانو بيكه بنت سلطان سعيد شهيد ميرزا سلطان ابو سعيد از خاطر همايون سربرزد و فرمود كه اسباب ملاهى و مناهى را چون مهرههاى نرد از روى بساط دهر برچيدند و مجلس شرع شريف آراسته شد و بندگان حضرت نيشكروار با دل پرحلاوت چند جا كمر خدمت بسته اسباب ضيافت براى ترتيب زفاف جمع آوردند و مجلس شادمانى را چنان آراستند كه سپهر جهان گشته با هزاران ديده چشم حيرت به نظارهء آن گشاد و زواهر جواهر انجم كه سالها در جيب و دامن پرورده بود به رسم تهنيت و نثار بر طبق عرض نهاد و در وقتى كه عروس عالمافروز نقاب كحلى شب بر رخسار جهانآراى بست و كواكب ثواقب چشمهاى جهانبين به مشاهدهء طلعت ماه تمام گشاد و در زمان سعد سعادتافزاى و طالع مبارك