مضيق گذاشت و راه سمرقند برداشت . درين اثنا ، حضرت شيخ الأسلام ، قدوة صناديد الأنام ، برهان الشريعة والدين ، خواجه مولانا اطال اللّه بقائه از جانب سمرقند رسيد و به موقف عرض رسانيد كه فى المثل اگر اهالى سمرقند را چند سال در اطراف شاهرخيه بايد بود يك ساعت تأخير تسخير قلعه تجويز نخواهند نمود و ما مردم سمرقند خانه كوچ اينجا مىآييم و به عناية اللّه تعالى تا اين قلعه را نگشاييم عود نمىنماييم و اگر اينجا مثلا مثل سمرقند شهرى بايد ساخت مىسازيم تا خان و مان دشمنان را از بنياد براندازيم و حضرت خلافت پناهى حسن كلام و لطف اداى جناب شيخ الأسلام را تحسين فرمود و صورت يكجهتى آن جناب ملايم مزاج همايون نمود .
مصرع
آرى سخن خوب پسندند سلاطين
و اهل قلعه ديگرباره چارهجوى شدند و عرضه داشت به اردوى اعلى فرستاده حضور حضرت خواجه ناصر الدين عبيد اللّه التماس نمودند و حضرت خواجه به موجب فرمودهء اغاثة الملهوفين صدقة جهت فريادرسى درماندگان باز به اردوى همايون آمد و پاى اصلاح درميان نهاده به يمن دم و قدم آن بيچارگاه را دستگيرى مىفرمود و حضرت خلافت پناهى را عهد و سوگند داد و پيمان را به ايمان مؤكد ساخت كه قصد قتل آن جماعت نكند و نفرمايد و جمعى را عنايت و رعايت فرمايد و آن حضرت قبول فرمود و الحق كه به همه وفا نمود و حضرت خواجه به قلعه درآمده امير سلطان و امير نور سعيد و باقى سرداران را بيرون آورد و به شرف پاىبوس مشرف شدند . هريك از گفتار و كردار خود شرمسار و به عنايت و مرحمت حضرت سلطنت اميدوار . از افعال نابسامان خود شرمنده و سر خجالت با صدگونه ملالت در پيش افكنده .
بيت
سر خجالت درويش از آن بود در پيش * كه گر گناه ببخشند شرمسارى هست