تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 890

مساهمون:

ص٨٩٠
بهاء الدين عمر قدس سره بود و ملازم ركاب سعادت انتساب عازم حجاز شد و شرف آن مواضع دريافته به صحت و سلامت معاودت نمود ، عاقبت عالم فانى را وداع كرده به دار بقا ارتحال فرمود . مصرع
آن‌كه پاينده و باقى است خدا خواهد بود
و به گذرگاه در حظيرهء مقبول حضرت بارى ، قطب وقت خواجه عبد اللّه انصارى ، قدس اللّه سره العزيز نزديك مرقد منوّر آن حضرت مدفون شد .

وقايع سنهء خمس و ستين آمدن حضرت خواجه ناصر الدين عبيد اللّه سلمه اللّه به خراسان

در اوايل ماه محرم ، از طرف مملكت آذربايجان ايلچى ميرزا جهانشاه رسيد و هدايا و بيلاك به وسيلهء امرا به موقف عرض رسانيد و عرضه داشت كه ميرزا جهانشاه التماس نموده كه دولت ملك كه پيشتر در قلعهء صعلوك بوده و حالا در حبس بندگان حضرت است خون او را بخشند . حضرت خلافت پناهى ملتمس ميرزا جهانشاه ، مبذول فرمود بند او برداشت . اما به سبب مرضى صعب ، ايام او را در قيد حيات نگذاشت . و آن حضرت فرستادهء ميرزا جهانشاه را رعايت تمام فرمود و اجازت يافته مراجعت نمود . و راى جهانگشاى اقتضاى آن نمود كه امير جلال الدين سيد مزيد به جانب ولايت بلخ رفته « 439 » از آن حدود برخبر باشد . و درين ولا ، از جانب ولايت ماوراء النهر خبر آمد كه امير نور سعيد سر از خط فرمان و گردن از طوق اذعان تافته و سوداى ارتقاى مدارج سرورى در دماغ او تمكن يافته و پاى از سرحد بندگى و طاعتدارى بيرون نهاده و در نواحى سمرقند و بخارا دست ظلم و بيداد به غارت و تاراج گشاده آن حضرت نظر بر قدمت خدمت امير نور سعيد اين سخنان ناشنوده
هامش
( 439 ) . نسخه : كه ولايت بلخ سيورغال او بود .