يادگار ماند .
بيت
جان فداى دوست كن كم زان زن هندونهاى * كاز وفاى شو در آتش زنده سوزد خويش را
ميرزا ابو القاسم بابر برين فتح نامدار شكر مواهب پروردگار بهجاى آورده مسرعان به اطراف ممالك دوانيد و صداى اين بشارت به مسامع جهانيان رسانيد و چون خاطر از جانب مهم ميرزا سلطان محمد جمع ساخت ، پرتو انديشه بر قضيهء ميرزا علاء الدوله انداخت و ميرزا علاء الدوله كه همراه او مقيد مىبود ، « 179 » ميرزا ابو القاسم چشم او را حكم ميل كشيدن فرمود .
بيت
گرت در سينه چشمى هست روشن * به عبرت بين درين فيروزه گلشن
چنان چشمى كه از سرمه شدى ريش * چگونه تاب ميل آرد بينديش
بلى حكم قضا شد وز قدر بود * اذا جاء القضا عمى البصر بود
حكم آسمانى عالم بر جهان بين او تيره و تاريك گردانيد و زبان حال آن ستم رسيده فحواى اين مقال به آيين حزين به اوج سپهر برين مىرسانيد :
رباعى
تا چرخ مرا به بدگمانى برخاست * دل از سر كار اين جهانى برخاست
چون چشم مرا دست قضا ميل كشيد * فرياد ز عالم جوانى برخاست « 180 »
هامش
( 179 ) . حبيب السير : بعد از آنكه خاطر از مهم يك برادر جمع ساخت ، همان روز .
( 180 ) . در حبيب السير گفته است « كه شخصى كه مباشر اين فعل شنيع بود بر ميرزا رحم كرده ميل را به وجهى در پلكهايش كشيد كه به مردمك ديدهاش آسيبى نرسيد » نيز ر ك به دولتشاه ص 416 .