دار الملك عراق كه آن تخت اصفهان است بىخداوند است و امير سعادت « 458 » خاوند شاه بنده و دولتخواه است و غير او كه داروغهء آنجاست ، كسى ديگر در آن ملك صاحب اختيار نيست و همانا ضمنا رؤساى اصفهان نيز استدعا مىنمودند و از صميم جان خواهان شاهزادهء عظيم الشان بودند . اين اسباب موجب آن شد كه شاهزاده عزم تسخير ممالك اصفهان جزم فرمود .
مصرع
برافروخت رايت سوى اصفهان
ذكر عزيمت ميرزا سلطان محمد به جانب اصفهان و از آنجا به شيراز
ميرزا سلطان محمد چون خبر ضعف حضرت خاقان سعيد شنيد و سخن انحراف مزاج همايون به اطراف هفت كشور و اكناف بحر و بر رسيد . تسخير مملكت اصفهان را پيشنهاد همت عالى ساخت و به اغواى مفسدان و اغراء مفتنان ناگهان به جانب اصفهان تاخت و امير سعادت را كه داروغهء آنجا بود گرفته بند فرمود و شهر و ولايت ضبط نمود و اموال بسيار در قبضهء تصرف و اقتدار قرار يافت . چه مىگويم
مصرع
قرار در كف آزادگان نگيرد مال
هرچه در آن ولايت به دست آمده بود همه را بر لشكر قسمت نمود و اضعاف آن ديگر وعده فرمود و اكابر و اعيان اصفهان نشاط و انبساط تمام نمودند و به يمن مقدم شاهزاده خرم و خوشدل بودند .
و چون در طريق جهانگشايى و آيين فرمانروايى قناعت به مملكت معين مستحسن نمىنمود ، ميرزا سلطان محمد به تسخير مملكت اصفهان كه « نيمهء جهان » مىگويند اكتفا نفرمود و به موجب فرمودهء من استوى يوماه فهو مغبون .
هامش
( 458 ) . [ به كسر تا به صورت اضافه بنوت خوانده شود يعنى امير سعادت پسر خاوند شاه ] - دولتشاه ص 405 : سعادت بن خاوند شاه .