ولايت مازندران مىآمدند و هرجا دستانداز « 271 » كرده بازمىرفتند و حضرت خاقان سعيد حكم كرده بود كه هرسال چند امير تومان به ولايت مازندران رفته از آن حدود برخبر باشند و قشلاق در آن مملكت كنند و چند كرت ميرزا بايسنغر و بعد از آن ميرزا علاء الدوله قشلاق آنجا كردند و در اين سال ، امير حاجى يوسف جليل و برادر او ، امير شيخ حاجى و چند مير تومان ديگر به ضبط آن سرحد مقرر شدند و امرا هريك تومان لشكر خود را به آن ولايت رسانيدند و صبح و شام به احتياط تمام گذرانيدند . ناگاه سپاه اوزبك به نوعى بر سر امرا تاختند كه لشكر مجموع را به كلى پريشان ساختند و امير حاجى يوسف جليل پاى ثبات و قرار فشرده دست جلادت از آستين شجاعت برآورد و حملههاى بهادرانه و دستبردهاى دلاورانه نمود و چون مردم او بسيار كم بود سختكوشى فايده نداد و در اثناى داروگير ، تيرى از كمان تقدير بر مقتل او آمد و سعادت شهادت يافت و چون تير به او رسيد ، پردلانه آواز برآورد و گفت به مقصود رسيدم چنانچه از حضرت شاه مردان و شير يزدان شجاع مطلق ، امير المؤمنين على عليه الصلاة و السلام منقول است كه در حين ضربت فرمودهاند فزت و رب الكعبة « 272 » و برادر او امير مبارز الدين شيخ حاجى در عقب ياغى سمند باد رفتار بسيار دوانيد . امّا به گرد ايشان نرسيد و نعش سعيد شهيد از مازندران به خراسان آورده در تربت مقدس جام در سردابهاى كه مير مرحوم ساخته بود ، مدفن يافت و امير شيخ حاجى در هرات عزاى به عظمت داشت .
و در اين اثنا خبر آمد كه مولانا حسام الدين مباركشاه كه به رسالت ولايت مصر رفته بود ، در قصبهء غزّه * از توابع قدس ميل بهشت برين نموده با قدسيان همنشين شد و نشان همايون و تبركات كه همراه داشت ، با پسر او امير رحيم داد به مصر بردند و سلطان او را نيك ديد و بر فوت پدر او اظهار تأسف نمود . حضرت
هامش
( 271 ) . يعنى تعدى و حواله بىحساب ( برهان ) .
( 272 ) . نسخه : برب - متن مطابق است به كتاب الكامل للمبرد طبع يورپ ص 550 .