كرده بود ، خلف صدق خود ميرزا سلطان محمد را به اردو فرستاد و خاقان كامكار شاهزاده را در آغوش مهربانى كشيده احوال آن ديار استفسار فرمود و شاهزاده به حسن تقرير دلپذير شرح قضاياى آنجا به نوعى ادا نمود كه موجب عنايت جد بزرگوار و خاقان كامكار شد و آن حضرت هرگاه لطف گفتار و حسن رفتار و تمكين شاهزاده را باوجود صغر سن مشاهده نمودى و شاهزاده به رسم ملازمت متّردد بودى ، آن حضرت فرمودى كه بايسنغر مىآيد . آرى
بيت
پسر كاو ندارد نشان پدر * تو بيگانه خوانش مخوانش پسر
و چون راى اصابت شعار از نشاط شكار فراغت يافت عنان دولت و سعادت به صوب سرير سلطنت تافت و اوايل ماه شعبان در ضمان عنايت ملك مستعان در دار السلطنهء هرات نزول فرمود و ميرزا بايسنغر از ولايت مازندران معاودت نمود و به مستقر خلافت رسيد و به سعادت ملازمت حضرت خاقان سعيد مشرف گرديد .
و در اين ولا ، از جانب سمرقند خبر آمد كه شاهزاده عبد الرحمن ولد ميرزا الغ بيگ گوركان وفات يافت و ميرزا الغ بيگ ، در فراق آن درّ مكنون به غايت ملول و محزون است . آن حضرت آيهء كريمهء
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
« 137 » بر زبان گوهرافشان آورده يكى از معتبران را به رسم عزا رسانيدن به جانب سمرقند روان فرمود و ميرزا الغ بيگ را به مواعظ و نصايح تسلى و تسكين داد .
و از جانب شيراز خبر آمد كه شاهزاده اسمعيل سلطان ولد ميرزا ابراهيم سلطان به رياض رضوان خراميد و چون ميرزا ابراهيم سلطان را غير شاهزادهء مرحوم فرزندى نبود جزع و اندوه بسيار نمود و بيم آن بود كه دست از تدبير مملكت بازدارد و آن حضرت مقرّبى را نامزد شيراز فرمود و فرمود كه ميرزا ابراهيم سلطان را
هامش
( 137 ) . سورة البقرة 156 .