دورودراز كشيد و ميان سيد و پيرعلى بر ساز ناسازگارى پردهء مخالفت را آهنگ بلند شد بلكه كار از پردهپوشى گذشت و راز از پرده بيرون افتاد .
حضرت خاقان سعيد اين جماعت را حاضر فرمود به مواجهه تفحص نموده خزانهدار گفت زر پيرعلى برده . پيرعلى گفت به سيد دادهام و سيد انكار نمود . آن حضرت دربارهء سيد عنايت كرده فرمود كه آنچه از خزانه بردهاند و مقرّاند به خزانه فرود آورند و بر هركس چيزى روشن شود بازدهد و هركه را در ميان آن معامله بود بدين خيانت مقيد فرمود و سيد بر مسند ديوان نافذ فرمان و استرداد وجوه خزانه مفوض به راى او بود . احوال آن جماعت چنان شد كه .
مصرع
واى بر حال كسى كش غم كند غمخوارگى
اما چون اين سخن در ميان آمد و ايقاقان هرچه از وهم با خود نيز نمىتوانستند گفت به آواز بلند دلپرداز مىكردند . حضرت خاقان سعيد فرمود كه تحقيق معاملات سيد كنند و جمعى كه مالها به او داده بودند از اكثر خطها ستدند .
سيد دانست كه شاء ام ابى در واقعهاى مشكل و مهلكهاى هائل خواهد افتاد .
مصلحت وقت در آن ديد كه مدعاى خصمان قبول كرده آن مبلغ حصار او باشد ، حالا به نقد از سؤال و جواب خلاص يابد . مبلغ دويست تومان كپكى قبول كرد كه به يك سال جواب گويد . چنانچه هرروز مبلغ سى و سه هزار و سيصد و سى و سه دينار و دو دانگ زر عراقى باشد و سيد را مقيّد ساخته به محصل سپردند . در اين اثنا رقعهاى به نياز پيش ميرزا بايسنغر فرستاد كه :
بيت
جگر در تاب و دل در موج خون است * گر آرى رحمتى وقتش كنون است
و روح حضرت رسالت را صلى اللّه عليه و آله و سلّم شفيع آورده بود . جناب شاهزاده جواب فرمود كه :